پیش از انقلاب صنعتی، زندگی روزانه بیشتر انسانها در سه چارچوب قدیمی می گذشت: خانواده هسته ای، خانواده گسترده و جماعت خودی محلی.
بیشتر مردم در کسب و کارهای خانوادگی مشغول بودند – در مزرعه خانوادگی یا کارگاه خانوادگی - یا در کسب و کار خانوادگی همسایگان کار می کردند. وقتی که بیمار می شد، خانواده پرستاری اش می کرد. وقتی که پیر می شد، خانواده پشتیبانش بود و فرزندانش بیمه بازنشستگی اش بودند. وقتی که می مرد، خانواده سرپرستی یتیمان را به دوش می گرفت. اگر کسی می خواست کلبه ای بسازد، خانواده یاری اش می داد. اگر کسی می خواست کسب و کاری راه اندازد، خانواده سرمایه لازم را برایش فراهم می کرد. اگر کسی می خواست زن بگیرد، خانواده برایش به خواستگاری می رفت. اگر با همسایه ای دعوایی پیش می آمد، خانواده پا پیش می نهاد. ولی اگر بیماری کسی آن قدر بدجور بود که از دست خانواده کاری برنمی آمد، یا کسب و کار تازه به سرمایه بیشتری نیاز داشت، یا دعوای همسایگی بالا می گرفت و به کتک کاری می کشید، جماعت محلی چاره ساز بود. کمک رسانی جماعت محلی شالوده اش بر سنت های محلی و اقتصاد همیاری بود، که سخت با قانون های عرضه و تقاضای بازار آزاد تفاوت داشت.

اینها همه در دو قرن گذشته سخت تغییر کرده اند. انقلاب صنعتی قدرت تازه و بزرگی به بازار بخشید، دولت را به افزارهای ارتباطی و ترابری تازه ای مجهز ساخت، و ارتشی از کارمندان و آموزگاران و پلیسها و مددکاران اجتماعی در اختیار حکومت نهاد. در آغاز بازار و دولت پی بردند که خانواده ها و جماعتهای سنتی که خوش نداشتند از بیرون در کارشان مداخله شود، سد راهشان اند. پدر مادران و پیران جماعت نمی خواستند که سیستم های آموزشی ملی گرا ذهن نسل جوان را پر کنند؛ نمی خواستند نسل جوان به ارتش وارد شوند یا به پرولتاریای بی ریشه شهری تبدیل شوند. با گذشت زمان، دولتها و بازارها قدرت روزافزون شان را در سست گرداندن پیوندهای سنتی خانواده و جماعت به کار بردند. دولت پلیس را فرستاد تا جلو کین خواهیهای خانوادگی را بگیرد و به جای آن رأی دادگاه را نشاند. بازار فروشندگان دوره گردش را فرستاد تا بساط سنتهای محلی دیرپا را برچینند و به جای آنها کارهای دمادم تغییریابندهای تجاری را نشاند.

ولی اینها بس نبودند. برای به راستی درهم شکستن قدرت خانواده و جماعت به ستون پنجمی نیاز داشتند. دولت و بازار به مردم پیشنهادی دادند که نمی شد قبولش نکرد. پیشنهاد این بود: «فرد بشو. با هر کی دلت میخواهد ازدواج کن، بی این که از پدر و مادر اجازه بگیری. هر شغلی که مناسب می بینی برگزین، حتا اگر پیران جماعت خوش شان نیاید. هر جور دوست داری زندگی کن، حتا اگر نتوانی هر هفته با خانواده سر یک سفره بنشینی. تو دیگر به خانواده ات و جماعتت وابسته نیستی. ما، یعنی دولت و بازار، به جاش ازت نگه داری می کنیم. خوراک و سرپناه و تحصیل و بهداشت و کار و آسایشت با ما. بازنشستگی و بیمه و امنیتت را تأمین می کنیم.» ادبیات رمانتیک بیشتر وقتها فرد را کسی نشان میدهد که با دولت و بازار در ستیز است. اما این بسیار دور از حقیقت است.

 دولت و بازار مادر و پدر فردند، و فرد تنها در سایه آن دو است که می تواند زنده بماند. بازار به ما کار و بیمه و بازنشستگی میدهد. اگر بخواهیم درس بخوانیم مدرسه های دولتی درس مان می دهند. اگر بخواهیم کسب و کاری راه بیندازیم، بانک به مان وام میدهد. اگر بخواهیم خانه بسازیم، شرکت خانه سازی ای برای مان می سازدش و بانک وام مسکن بهمان میدهد. اگر خشونتی پیش بیاید، پلیس ازمان حمایت می کند. اگر چند روزی بیمار شویم، بیمه درمانی ازمان دستگیری می کند. اگر چندین ماه از کار بازمانیم بیمه های اجتماعی پا پیش می گذارند. اگر به مراقبت شبانه روزی احتیاج داشته باشیم، می توانیم از بخش خدمات عمومی پرستاری بخواهیم - که معمولا بیگانه ای از آن سوی دنیاست که چنان پرستاری دلسوزانه ای از مان می کند که از بچه های خودمان انتظار نداریم. اگر پولش را داشته باشیم، می توانیم سالهایی طلایی را در خانه سالمندان سپری کنیم. مقامات مالیاتی ما را به چشم یک فرد می بینند، و انتظار ندارند مالیات همسایه یا زن یا شوهرمان را بپردازیم. دادگاه نیز به چشم فرد به ما می نگرد، و هرگز ما را به خاطر خلافی که پسرعمومان انجام داده مجازات نمی کند.

 علاوه بر مردان بالغ، زنان و کودکان نیز فرد شناخته میشوند. در بیشتر تاریخ، زنان را اغلب به چشم دارایی خانواده و جماعت می نگریستند. دولت های مدرن ولی زن را یک فرد می بینند که مستقل از خانواده و جماعتش، از حقوق اقتصادی و قانونی برخوردار است. زن می تواند حساب بانکی خودش را داشته باشد، تصمیم بگیرد با کی ازدواج کند و حتا طلاق بگیرد و تنها زندگی کند.

ولی آزاد شدن فرد هزینه هم دارد. امروزه بسیاری از ما از نبود خانواده ها و جماعت های پروپاقرص می نالیم و احساس می کنیم جدا افتاده ایم و قدرت دولت و بازار خالی از احساس زندگی مان را تهدید می کند. دولتها و بازارهایی که افراد جداافتاده را دربر می گیرند بسیار آسان تر می توانند در زندگی اعضاشان دخالت کنند تا دولتها و بازارهایی که خانواده ها و جماعتهای پروپاقرص را در برمی گیرند.

بندوبست میان دولت و بازار و فرد آسان نیست. دولت و بازار بر سر حقوق و تکالیف دوجانبه باهم همداستان نیستند، و فرد شکایت دارد که هر دوشان زیادی می خواهند و کمتر می دهند. در بسیاری موردها بازار و دولت از فرد بهره کشی می کنند و دولت به جای این که پشتیبان فرد باشد با سپاهی و نیروهای پلیس و دستگاه اداری در پی آزارش برمی آید. ولی شگفت آن که این بندوبست، هر چند هم ناقص، به هر رو کاراست، زیرا آرایش اجتماعی نسل های بیشمار انسانی را به هم می زند. میلیون ها سال دگرگشت ما را چنان شکل داده که همچون اعضای یک جماعت زندگی و فکر کنیم. دویست سال است ما شده ایم فردهایی جداافتاده.

خانواده هسته ای یکسره از چشم انداز مدرن ناپدید نشد. دولت و بازار بیشتر نقش های سیاسی و اقتصادی را از خانواده گرفتند و کارکردهای عاطفی مهمی برایش باقی گذاشتند. خانواده مدرن همچنان می تواند نیاز به روابط صمیمانه را برآورده سازد، یعنی کاری که دولت و بازار (تاکنون) از پسش برنیامده اند. ولی حتا در اینجا هم خانواده دستخوش مداخله های روزافزون است. بازار دم افزونانه زندگی عاشقانه و سکسی مردمان را شکل می دهد. خانواده سامان دهنده سنتی و اصلی زناشویی بود، ولی امروز این بازار است که ترجیحات سکسی ما را قواره می زند.

دولت نیز چشمی به روابط خانوادگی دارد، به ویژه میان پدر مادران و فرزندان. پدر مادران ناگزیرند فرزندان شان را به مدرسه بفرستند تا دولت آموزش شان دهد. دولت چه بسا در کار پدر مادرانی که با فرزندان شان بدرفتاری با خشونت می کنند دخالت می کند و حتا اگر لازم باشد ایشان را به زندان می اندازد و فرزندانشان را به خانه های امن می سپارد.
 تا همین چندی پیش، پیشنهاد این که دولت باید پدر مادران را از کتک زدن و خوار کردن فرزندانشان بازدارد، پذیرفتنی نبود که هیچ، خنده دار و نشدنی می نمود. احترام به پدر مادر و اطاعت از ایشان از مقدس ترین ارزشها بود، و پدر و مادر کمابیش هر کاری که می خواستند با فرزندان شان می کردند، نوزادان را می کشتند، کودکان را به بردگی می فروختند و دختران را به مردانی دو برابر سن ایشان شوهر می دادند. امروزه اقتدار پدر مادرانه بسیار فروافتاده است. نوجوانان روز به روز بیشتر از اطاعت پدر مادرشان سر می پیچند، در حالی که اگر کژی ای در زندگی بچه ها پیدا شود تقصیرش به گردن پدر مادران می افتد. مامان و بابا شده اند چوب دو سر طلا.

منبع: ساپی پنس (انسان خردمند): گشت و گذاری در تاریخ بشر، نوشته یووال نواح حراری، ترجمه محسن مینو خرد. نشر چشمه.(با اندکی تلخیص)