چند نکته درباره موج اخبار مهاجرت و خودکشی

چرا هر روز خبر مهاجرت یکی از بستگان و آشنایان یا پناهندگی ورزشکاران و هنرمندان را می‌شنویم؟ آیا این موج مهاجرت عادی است؟ همه ناظران توافق دارند موج فعلی مهاجرت ایرانیان عادی نیست. عده‌ای متخصصان را بابت تلاش برای یافتن زندگی بهتر در کشورهای غربی سرزنش می‌کنند و آن‌ها را به فقدان وطن‌پرستی متهم و یادآوری می‌کنند بابت آموزش آن‌ها بودجه بسیاری صرف شده و خواهان موانع اداری و هزینه‌های مالی بیشتر بر سر راه مهاجرت متخصصان هستند، عده‌ای از خودخواهی مهاجرین می‌گویند که پدر و مادر خود را در ایام پیری رها می‌کنند و عده‌ای دیگر با شور انقلابی شعار می‌دهند که: «سفر چرا؟ بمان و پس بگیر». اما علوم اجتماعی ورای تصمیم‌های فردی به روابط و ساختارهای اجتماعی می‌نگرد و پاسخ می‌دهد: آنها که مهاجرت می‌کنند از تغییر شرایط جامعه ناامید شده‌اند و کشور را ترک می‌کنند.

■ هیرشمن در کتاب «خروج، اعتراض و وفاداری» (۱۹۷۰)، دو شیوه برخورد با نارضایتی از خدمات را (که از سوی سازمان‌هایی نظیر بنگاه، خانواده، حزب سیاسی و دولت عرضه می‌شود) بررسی می‌کند که عبارتند از: خروج و اعتراض. « خروج عبارت است از قطع رابطه فرد با سازمان متبوع و در عوض روی آوردن به سازمانی دیگر، حال آن‌که اعتراض عبارت است از مبادرت به اصلاح واحد متبوع به مدد انتقال صدای نارضایتی به دست اندرکاران».

■ هیرشمن در مقاله «خروج، اعتراض، دولت» با مطرح کردن نقش دولت پژوهش خود را کامل می‌کند. او اشاره می‌کند گاهی شهروندان در تقابل با دولت به این نتیجه می‌رسند که اعتراض به جایی نمی‌رسد یا هزینه‌اش بسیار زیاد است و خروج را در دستور کار خویش قرار دهند و از کشورشان مهاجرت کنند. افزایش ۱۴۰ درصدی موج مهاجرت جوانان متخصص در یک‌سال اخیر که بیش از نیمی از آنان زن بودند را می‌توان توسل به استراتژی خروج به دلیل ناامیدی از تغییر و اصلاح دولت دانست.

■ اما نکته مهم‌تر این است که استراتژی خروج تنها به مهاجرت اشاره ندارد، خودکشی نیز نوعی خروج است، البته فردی که خودکشی می‌کند دلیل کار خود را اعتراض سیاسی نمی‌داند. او به شدت ناامید است و دیگر تحمل ادامه زندگی را ندارد، اما از ابتدای قرن بیستم و انتشار کتاب «خودکشی» اثر دورکیم می‌دانیم حتی این فردی‌ترین تصمیم نیز تحت‌تاثیر روندهای اجتماعی رخ می‌دهد و افزایش آمار خودکشی جوانان در این برهه خاص به دلیل ناامیدی از بهبود شرایطی است که دولت مانع آن است.

■ ناامیدی از بهبود شرایط، تنها به خودکشی منجر نمی‌شود، گاهی این ناامیدی به انزوای اجتماعی و تلاش برای فراموش کردن واقعیت نامطلوب می‌انجامد و اعتیاد نیز نوعی استراتژی خروج است. یکی از آشنایان گلایه کرده که «چقدر استفاده از دراگ بین جوون‌ها عادی شده! قشنگ تو روز روشن تو کافه و خیابون هم می‌بینی که دارند رد‌ و‌ بدل می‌کنند و می‌کشند و ...» بله مواد مخدر- الکل انتخاب کسی است که امیدی ندارد، راه گریزی نمی‌شناسد و در برابر معضلات غیرقابل‌حل، امکانی ندارد جز آنکه به فراموشی و نئشگی پناه برد. اعتیاد را نوعی گریز از واقعیت به قیمت تخریب تن می‌بینیم و در عین حال محصولی اجتماعی و نتیجه مناسبات غیرعادلانه اقتصادی - سیاسی است.

🔹 چند سالی است که به دلیل عملکرد حاکمیت، جامعه ایران به بن‌بست رسیده است، تغییر ساختار سیاسی و مناسبات اقتصادی مقدور نیست و اعتراض هزینه سنگینی دارد، حالا که کشتی جامعه ایران بر روی صخره‌ها شکسته و به گِل نشسته، قابل انتظار است که عده‌ای از مسافران از کشتی پیاده شوند، عده‌ای خود را در دریا غرق سازند یا جمعی در گوشه‌ای نشسته و در هپروت سیر کنند.

🔹 در این شرایط نقش علوم‌اجتماعی‌ خوانده‌ها چیست؟ آنها شرایط را مشاهده و مکتوب می‌کنند و منتظر می‌مانند تا روزی جواب را بیایند که چگونه می‌توان مسافران را به شوق آورد که برای بیرون کشیدن کشتی و تعمیر آن دست به کار شوند. اما همین که آن‌ها با ناخدا و افسران کشتی همراه نمی‌شوند که از توطئه دشمنان بگویند، مسافران در حال خروج را شماتت کنند، خودکشی را ناشی از مشکلات روانی قلمداد و انزوا و بی‌اعتنایی بقیه را تصمیم فردی بدانند بلکه تقصیر را در مسئولان هدایت کشتی می‌جویند، نزد اهالی قدرت چون خرمگس معرکه نامطلوب دانسته می‌شوند. چه باک!

( ۱۲ آذرماه روز ملی علوم اجتماعی بر آنها که هنوز دغدغه این کشتی و مسافرانش را دارند، مبارک)

نشست تحول نهاد خانواده در ایران. انجمن جامعه‌شناسی. ۳ اسفند

فاطمه موسوی ویایه گفت: بحث اصلی من این سوال است که خانواده در ایران در صد سال اخیر چه تغییری کرده است و این تغییرات چه تاثیری بر روابط اعضای خانواده از جمله زوجین و والدین و فرزندان دارد؟ در بحث از تغییرات نهاد خانواده در ایران که بخشی از رساله دکترایم بود، سه ساختار متفاوت خانواده شناسایی شد:

نوع اول خانواده سنتی پدرسالار که تا ابتدای عصر پهلوی شکل غالب خانواده بود، خانواده روستایی و ایلی، هشتاد درصد جمعیت ایران را تشکیل می دادند، این خانواده یک واحد اقتصادی بود که تحت ریاست پدر و بزرگ خاندان اداره می‌شد؛ هریک از اعضای خانواده (مرد، زن و فرزندان) به اندازه قدرت و توانایی‌اشان در امور اقتصادی خانواده فعالیت داشتند و به طور نسبی، به اندازه نیازشان از درآمد و مایملک خانواده تامین می شدند. خانواده گسترده پدرسالار در پیوند با شبکه خویشاوندی و جماعت محلی بود.

وی درباره جایگاه زن در خانواده عصر قاجار گفت: در جامعه سنتی مهمترین نقش زن، همسری و رتق و فتق امور خانه است. ازدواج‌ها در سن پایین و ترتیب یافته و اکثرا خویشاوندی است. میانگین ازدواج دختران ۱۳ سال و پسران ۱۵ سال است. نرخ ازدواج بسیار بالاست و به ندرت فرد میانسال مجرد وجود دارد. خانواده پدرمکان است و زوجین در خانه پدرشوهر ساکن می‌شوند و تازه عروس زیر نظر مادرشوهر به کارهای خانواده کمک می کند. بعد از به دنیا آمدن کودکش هم اعضای خانواده در نگهداری بچه‌ها مشارکت دارند. چندزنی مجاز است و همه فرزندان (پسران) حاصل از انواع ازدواج در ارث جایگاه برابر داشتند. ارث دو جانبه و هم از طرف پدری و هم مادری بوده است. زنان مالک اموالشان بخصوص جهیزیه و مهریه بودند ولی به ندرت اموال از خانواده خارج می‌شده است.

از زن انتظار می‌رفت که مطیع شوهر باشد و در برابر خواسته‌های جنسی او تمکین کند. برای اطمینان از مطیع و سر به راه بودن زنان، توسل به خشونت جسمانی و کتک زدن زنان مجاز بود. البته تعدادی از زنان بنا بر صفات شخصیتی یا جایگاه طبقاتی خود توانسته بودند در چارچوب روابط خانوادگی بر مردان سلطه یابند و اهداف شخصی خود را پی بگیرند اما این زنان نیز هم‌چنان از نظر حقوقی و هنجارهای اجتماعی به دلیل جنسیت خود نسبت به مردان جایگاه اجتماعی پایین‌تری داشتند. مادر شدن به عنوان پیامد غیرقابل اجتناب ازدواج و رابطه جنسی شناخته می‌شده است. مادری بیش از هر چیز به معنای شیر دادن (دو تا سه سال) و برآوردن نیازهای زیستی کودک بود. مانند سایر جوامع سنتی، نرخ زاد و ولد و مرگ و میر هر دو بالاست. هر زن در طول زندگیش به طور میانگین ده فرزند می‌زایید اما نیمی از کودکان قبل از رسیدن به پنج سالگی تلف می‌شدند. نرخ بالای مرگ و میر بچه‌ها، باعث می‌شد تا زنان سال‌های شیردهی را طولانی‌تر کنند. مشکلات جسمانی حاصل از سال‌ها بارداری و شیردهی، زنان را به سرعت فرتوت و تجربه چند باره مرگ فرزند، از نظر روانی آنها را تقدیرگرا و به خرافات معتقد می‌کرد.

این پژوهشگر حوزه زنان و خانواده افزود: دومین شکل خانواده، خانواده هسته‌ای پرجمعیت است، از دهه چهل شمسی در کنار خانواده سنتی روستایی کم‌کم خانواده جدیدی ظاهر شد که می‌توان آن را خانواده هسته‌ای پرجمعیت نامید. این خانواده هسته‌ای که شامل دو بزرگسال و به طور میانگین هشت فرزند است، در شهر سکونت دارد و تولیدی نیست. ریاست خانواده با مرد است که وظیفه تامین معاش را به عهده دارد. جمشید بهنام در کتاب خود ساخت خانواده در ایران که در سال ۱۳۵۰ منتشر شده، سه شکل خانواده شهری را از هم متمایز می‌کند: خانواده مستقل زن و شوهری نوع اول، خانواده‌ای است که در آن رئیس خانواده دارای شغل متوسط اداری یا مشاغل آزاد با درآمد متوسط است. مرد و زن هر دو تحصیل‌کرده هستند، تعداد فرزندان کمی دارند، در رفاه هستند و خانه، اتومبیل و تلویزیون دارند. انتخاب همسرِ آزادانه، وسیع و با غیرخویشان رواج دارد. نقش زن و مرد در امور خانواده مساوی و مبتنی بر تصمیم‌گیری مشترک است. ویژگی‌های خانوادۀ مستقل زن و شوهری نوع دوم شامل رئیس خانوار بودن مرد، شغل مرد در سطح خدمات اداری پایین، خدمات بازرگانی، کارگری ماهر و تحصیلات پایین‌تر از دیپلم یا گواهينامه شش ابتدایی و زنِ خانه‌دار است. مرد کاملاً برتر و زن مطيع، تعداد اولاد زیاد و اعتقادات مذهبی قوی همه از ویژگی‌های این خانواده هستند.

نوع سوم خانواده زن و شوهری، مهاجر و متشکل از مهاجرین روستاها و شهرهای کوچک است که چند سالی است در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند و حاشیه‌نشین هستند. شغل رئیس خانوار خدمات جزء، کارگری غيرماهر است. به دلیل فقدان شبکه خویشاوندی (مهاجرت)، تعهدات اجتماعی بسیار کم، مرد معمولاً بی‌سواد و دارای جایگاه برتر خانواده است. این خانواده دارای مسکنی فقیرانه بوده و زندگی دسته‌جمعی چند خانواده با هم را در این قالب می‌توان دید.

خانوادۀ مستقل زن و شوهری نوع دوم همان خانواده هسته‌ای پرجمعیت مدنظر ماست که برخلاف خانواده گسترده با جماعت محلی و طایفه (روستا و ایل) پیوند ندارد در عین حال همچنان با نظام خویشاوندی احاطه شده است. با آنکه خانواده هسته‌ای پرجمعیت در شهر ساکن است اما محله سکونت خانواده نوعی جماعت محلی کوچک و مبتنی بر روابط همسایگی می‌سازد که پیوندهای خویشاوندی نیز دارند و این خانواده به شدت معاشرت‌پذیر و در ارتباط با خویشان و همسایگان است

در خانواده هسته‌ای پراولاد جنبه زیستی مادری پررنگ است. سن ازدواج اندکی افزایش یافته است و از زنان جوان انتظار می‌رود تحصیلاتی داشته باشند اما در عین حال فرزندآوری همچنان مهمترین جنبه زندگی زنان متاهل محسوب می‌شود و درصد اندکی از زنان شاغل هستند. تامین معاش و تربیت فرزندان مهمترین چالش خانواده هسته‌ای پرجمعیت است. محبت و رقابت بین خواهران و برادران پررنگ است و شکاف بین نسلی قابل اعتناست.

سومین شکل خانواده در ایران خانواده هسته‌ای کم جمعیت است، در دهه نود شمسی خانواده هسته‌ای کم جمعیت (دو فرزند و کمتر) متداول‌ترین شکل خانواده شد. در این خانواده تفاهم و علاقه میان زوجین اهمیت اساسی دارد. الگوی همسرگزینی، مفهوم ازدواج و انتظارات از زندگی مشترک متفاوت با تجربه نسل قبل است. از نرخ ازدواج‌های فامیلی کاسته شده. درصد ازدواج‌های ترتیب یافته کاهش یافته. سن ازدواج و نرخ تجرد افزایش یافته. در عین حال همچنان فشار خانواده‌ها برای ازدواج بخصوص روی دختران وجود دارد و افراد متعددی را معرفی می‌کنند هنوز درصد کسانی که مستقیم با یکدیگر آشنا می‌شوند کم است (ده درصد). خانواده نو مکان است اما همچنان نزدیک به خانواده والدین. در اینجا نزدیکی به والدین زن برای کمک به فرزندپروری مهم شده. روابط خویشاوندی بر حلقه اول و خویشاوندان نزدیک متمرکز است.

در گذشته فرزند عامل اصلی بقای خانواده بود اما در خانواده هسته‌ای کم جمعیت، فرزندآوری اولویت نیست، بلکه سازگاری طرفین اهمیت بیشتری یافته است تا آنجا که در تعدادی از خانواده‌ها به شکل اختیاری، بی‌فرزند می‌مانند. مفهوم مادری در خانواده هسته‌ای دچار تغییر می‌شود و احتمال منازعه بر سر تصمیم‌گیری و کنترل منابع میان زوجین و احتمال طلاق و جدایی افزایش می‌یابد.

دکتر موسوی در بخش دوم بحث خود متذکر شد: هر زمان که درباره خانواده صحبت می‌کنیم این سوال مطرح می‌شود که آیا خانواده در حال فروپاشی است؟ همانطور که گزارش دکتر هاشم واعظی هم تاکید داشتند از دست رفتن خانواده ایرانی- اسلامی دغدغه حاکمیت است. نرح طلاق از مسائل اجتماعی نگران کننده است. به نظرم در این نگرانی‌ها اغراق وجود دارد، این نگرانی وجود دارد که فرآیند مدرن شدن و به اصطلاح غربی شدن به این سمت پیش رود که خانواده ایرانی آتی مشابه وضعیت خانواده در کشورهای غربی شود، نرخ ازدواج کم شود، نرخ همباشی بالا باشد، درصد فرزندان حلال‌زاده کم شود، همجنس خواهی زیاد شود. این دیدگاه غلط است. خانواده غربی اروپایی زمینه تاریخی متفاوتی از خانواده غرب آسیا دارد. گوران تربون استاد کمبریج در مقاله‌ای که در کتاب «آشوب جهانی عشق» نشر ترجمان منتشر کرده، هفت شکل خانواده ماقبل مدرن را متمایز می‌کند: ۱. خانواده مسیحی/ اروپایی مبتنی بر قانون رمی، ۲. خانواده مسلمان خاورمیانه که در آن نظام خویشاوندی بسیار مهم است، ۳. خانواده جنوب آسیا در هند، نپال و پاکستان که بیش از سایر فرهنگ‌ّها زن‌ستیز است،۴. خانواده شرق آسیا که بنا بر فرهنگ کنفوسیوسی روابط پدر/پسر و پدرسالاری در آن مهمترین رابطه اجتماعی است، ۵. خانواده جنوب آسیا/مالایی که بیش از سایر اشکال خانواده منعطف و سازگار است، ۶. خانواده جنوب آفریقا که علیرغم مردسالاری، مادرمحور است و زن ستون خانواده است ۷. خانواده کرول در آمریکای جنوبی که در تضاد بین فرهنگ اروپایی و بومی آشفتگی روابط جنسی و تعهد کمتر به ازدواج از مشخصه‌های آن است. این انواع خانواده در زمینه مفهوم ازدواج، انحصار روابط جنسی در ازدواج، چندهمسری و جایگاه فرزندان حاصل ازدواج‌های محتلف، نوع ارث بری فرزندان، پیوند با شبکه خویشاوندی، پدرسالاری و جایگاه زن تفاوت دارند.

البته این تحلیل درست است و همانطور که دکتر نوری شرح دادند مدرنیته در همه جوامع تغییراتی را در نهاد خانواده به وجود آورده که ساختار خانواده هسته‌ای و کم فرزند و روابط زوجین برابرتر شده، پویندهای خویشاوندی کمتر شدند که در نقش مراقبتی خانواده در نگهداری از سالمندان و بیماران و یتیمان مشکل به وجود آورده، نگاه به روابط جنسی خارج ازدواج و اقلیت‌ّای جنسی سهل‌گیرانه‌تر شده. گوران تربون در مقاله خودش نتیجه گرفته که هر آینده‌ای برای خانواده تصور کنیم خانواده اهمیتش را به عنوان جایگاه تمرکز روابط عاطفی و روابط شخصی حفظ خواهد کرد و البته که مدرنیته باعث می‌شود اشکال خانواده تنوع پیدا کند. در همان جوامع غربی امروزی هم انواع خانواده داریم از جمله خانواده‌ّهای مهاجر.

این جامعه‌شناس به این نتیجه رسید که: ما باید این تنوع سبک‌های مختلف خانواده را در ایران هم بپذیریم. سیاست خانواده در ایران باید بر این مبنای پذیرش تنوع خانواده تغییر کند. دومین تغییری که باید بپذیرد این است که خانواده پدرسالار تضعیف می‌شود و به خانواده برابر و مدنی تغییر می‌کند. نظام حقوقی ما که هدف خودش را بازتولید خانواده پدرسالار قرار داده باید تغییر کند. به زعم من یکی از دلایل مشکلات خانواده در ایران از کاهش نرخ ازدواج تا افزایش اختلاف میان زوجین و طلاق همین نظام حقوقی است که با انتظارات زوجین از زندگی مشترک در تعارض است. نسل جدید خانواده مدنی می‌خواهد و اقتدارگرایی را نفی می‌کند و سبک زندگی تحمیلی را نمی‌پذیرد.

اشاره‌ایی به «تناقض لاینحل حکومت مدرن دینی»

بسیاری از متون علوم اجتماعی با این مقدمه آغاز می‌شوند که جامعه ایران در ‌صد سال اخیر تغییرات اجتماعی بسیاری را در «گذار از سنت به مدرنیته» تجربه کرده است اما شاید مهمترین به جایگاه حکومت در جامعه سنتی و تفاوت ماهوی آن با عملکرد نظام سیاسی مدرن بازمی‌گردد. در جامعه سنتی وظیفه اصلی حکومت تضمین بقای جامعه با حفظ امنیت در برابر هجوم همسایگان بر اساس نیروی نظامی متکی بر مالیات دریافتی بود. مشروعیت سلطنت و حکمرانی فرد بر مبنای اصل و نسب بود در عین حال و بیش از آن، حکمرانی از آن فرد و خاندانی بود که قدرت و زور بیشتری داشتند.

مردمان تحت حکمرانی، رعیت، خواسته‌ایی جز حفظ امنیت و نظم نداشتند. اکثریت جمعیت که ساکن روستا یا ایل بودند شاید تنها سالی یک‌بار و از طریق ماموران مالیات با حاکمیت سروکار داشتند. بیشتر امور فرد در طول عمرش از آموزش گرفته تا ازدواج، اشتغال و تیمارداری در خانواده گسترده، شبکه خویشاوندی و اجتماع محلی و بدون دخالت دولت سامان می‌یافت.

اساسا حکومت با بخش اندکی از مردم شامل ساکنین شهر و طبقات بالای اجتماعی سروکار داشت. البته طبقه حاکم لااقل در ظاهر به هنجارهای فرهنگی/دینی پایبندی نشان می‌دادند و عامه مردم همین که مظاهر معصیت و فسق در آشکار جامعه و پیش چشم نبود، شکایتی نداشتند. پس دو عنصر اصلی نظام سیاسی سنتی عبارتند از حاکمیت مبتنی بر قدرت و زور با هدف حفظ بقا و نظم (شامل عدم وجود فسق جریحه‌دار کننده احساسات عمومی).

اما حکومت مدرن تفاوت ماهوی دارد. مدرنیته چهار بنیان اصلی دارد: صنعتی شدن و شهر نشینی مشخصه ساختار اقتصادی، دولت/ملت مشخصه ساختار سیاسی، تقسیم کار پیچیده و نهادهای اجتماعی تخصصی در ساختار اجتماعی و ارزش‌های عقلانی/سکولار در ساختار فرهنگی. در جامعه مدرن، فردگرایی و شکل‌گیری خانواده هسته‌ایی سبب می‌شود بسیاری از وظایف خانواده سنتی به دولت مدرن منتقل شود. دولت مدرن می‌تواند دموکراتیک یا تمامیت‌خواه باشد اما وظایفی را برعهده دارد که با دولت سنتی متفاوت است.

دولت مدرن بر زور متکی نیست بلکه اقتدار آن مبتنی بر مشروعیت و مقبولیت مردم کشور است. مردم رعیت حاکم نیستند بلکه زندگی تحت یک حاکمیت سیاسی و در مرزهای جغرافیایی خاص آن به آنها مقام شهروندی را می‌دهد و شهروندان از حاکمیت انتظار دارند تا حق آنها برای داشتن یک زندگی عادلانه را برآورده سازد و امکانات و فرصت‌های لازم را از طریق دسترسی به خدمات آموزش، بهداشت و سلامت و مشارکت در بازار کار فراهم کند و به آنها امکان دهد با مشارکت سیاسی در تصمیم‌گیری در مورد سرنوشت خود مشارکت کنند. پس دو عنصر اصلی نظام سیاسی مدرن عبارتند از حاکمیت مبتنی بر اقتدار و برآوردن نیازهای اصلی شهروندان شامل امنیت، عدالت و رفاه با رعایت حقوق انسانی آنها.

آرمان برابری شهروندان همان جایی است که حکومت دینی با مشکل ذاتی روبرو می‌شود. در نظام دینی، بین دینداران و کسانی که خارج از دایره پیروان دین هستند، تفاوت اساسی وجود دارد. همه ادیان با نابرابری بین حقوق مردان و زنان نیز روبرو هستند. شهروندان که نیمی از آنان زن هستند از دولت انتظار دارند حقوق انسانی آنها رعایت و هرگونه تبعیض رفع شود. لزوم توسعه پایدار نیز به مشارکت زنان در عرصه عمومی دلالت دارد.

جمهوری اسلامی کوشید با تدوین قانون خانواده سنتی و تاکید بر حجاب اجباری هم از مشارکت زنان در عرصه عمومی و آموزش و اشتغال و حضور سیاسی آنها بهره بگیرد و هم بدن زنان را که سوژه نگاه جنسی و مایه معصیت می‌دانست همچنان تحت کنترل نگه دارد. هنجارهای مردسالاری و انقلابی‌گری دهه اول تاسیس جمهوری اسلامی او را در این هدف موفق گرداند ولی اندک اندک تغییرات اجتماعی و قدرت یافتن زنان در خانواده و جامعه معادله برهم زد.

امروزه با اصرار بر گشت ارشاد و حجاب اجباری تناقض ذاتی حکومت دینی کاملا آشکار شده است: دولت یک جامعه مدرن با حاکمیت فراگیر، به جای برآوردن نیازهای نیمی از شهروندانش برای تحقق زندگی شخصی، حق زنان بر تعیین سرنوشت خویش را نقض و با آنها به مثابه رعیت رفتار می‌کند و این امر را نیز با هدف یک‌دستی جامعه و از بین بردن مظاهر گناه و فسق انجام می‌دهد یعنی امری که هدف دولت سنتی بود. دولت دینی حاکم بر ایران، نه تنها مختصات دولت مدرن را ندارد که تا زمانی که بکوشد خوانشی ایدئولوژیک و سیاسی از دین مبتنی بر تبعیض سیستماتیک میان شهروندانش را اجرا کند نه تنها کارآمدی که مشروعیت خود را نیز از دست می‌دهد.

مردسالاری چیست؟

مردسالاری به نظام سلطه و نابرابری قدرت بر مبنای جنسیت اطلاق می‌شود که دست کم چهارهزار سال قدمت دارد. مطالعه تاریخی نشان می‌دهد در جوامع کشاورزی سنتی بیش‌تر زنان در زندگی خود، چهار نوع فشار را تجربه کرده‌اند: طرد از قدرت سیاسی و محرومیت از منافع اقتدار، طرد از قدرت فرهنگی و آموزش رسمی، بهره‌کشی اقتصادی و آسیب‌پذیری در برابر بهره‌کشی جنسی (لگیت، ۱۳۹۱: ۲۰).

مردسالاری واژه‌ای قدیمی است که در یونانی «حاکمیت پدر» معنا می‌دهد. معنای فمنیستی آن نسبتاً جدید و مربوط به زمانی است که کیت میلت در کتاب خود با عنوان «سیاست جنسی» (۱۹۷۰) آن را برای توصیف سلطۀ مردان به کار برد. مردسالاری بیش از آن که دربارۀ تک تک مردان و زنان و روابط شخصی آنها باشد، درباره نهادها و ارزش‌ها، سیاست و فرهنگ، مفاهیم قدرت و نظم اجتماعی است (لگیت، ۱۳۹۱: ۱۸).

به نظر کیت میلت، ایدئولوژی مردسالاری، تفاوت‌های طبیعی میان مردان و زنان را بزرگ‌نمایی می‌کند تا مردان همواره نقش‌های مسلط یا «مردانه» و زنان همواره نقش‌های فرودست یا «زنانه» داشته باشند. این ایدئولوژی، قدرت انحصاری خود را از آن‌جا کسب می‌کند که مردان، از راه تربیت و به مدد نهادهایی مانند خانواده، مدرسه، دانشگاه و کلیسا فرودستی زنان نسبت به مردان را ساخته و تقویت می‌کنند و در نتیجه بسیاری از زنان احساس حقارت نسبت به مردان را ملکه ذهن خود می‌سازند. هرگاه زنی از پذیرفتن ایدئولوژی مردسالاری خودداری کند و هنجارهای زنانگی (یعنی تسلیم و فرودستی) را پس بزند، مردان برای به انجام رساندن کاری که تربیت در انجام آن ناکام بوده است، به زور متوسل می‌شوند. (تانگ، ۱۳۹۳: ۱۵۹).

به نظر میلت، سلطه مردان و انقیاد زنان که از طریق جامعه‌پذیری حاصل می‌شود، از طریق ابزار ایدئولوژیک تداوم می‌یابد و با روش‌های نمادین حفظ می‌شود. پدرسالاری متکی بر فرهنگ است، این نظام به عنوان یک نظام قدرت، به خوبی در اذهان جای گرفته و لزومی ندارد دعاوی‌اش را به شکل مشهود بیان کند زیرا این دعاوی «طبیعی» جلوه می‌کنند (مشیرزاده، ۱۳۸۱: ۲۷۷).

آدرین ریچ  نیز با تأکید بر ابعاد فرهنگی پدرسالاری، در تعریف آن می‌نویسد: «پدرسالاری یک نظام خانوادگی- اجتماعی، ایدئولوژیک و سیاسی است که در آن مردان با استفاده از زور و فشار مستقیم یا با به کارگیری مناسک و مراسم، قانون و زبان، آداب و سنن، آداب معاشرت، آموزش، و تقسیم کار، تعیین می‌کنند که زنان چه نقشی را می‌توانند یا نمی‌توانند ایفا کنند و در درون این نظام زنان در همه جا تحت انقیاد مردان قرار می‌گیرند. این ضرورتاً به معنای آن نیست که هیچ زنی قدرت ندارد یا این که همه زنان در یک فرهنگ خاص از اختیارات و قدرت خاصی برخوردار نیستند». (تانگ، ۱۳۹۳: ۱۳۱).

البته همه مردان نیز به یک اندازه با هنجارهای مردسالاری همراه نیستند و به یک اندازه از آن سود نمی‌برند، اما در نهایت همه مردان به صرف جنسیت خود بر زنان مزیت دارند. از نظر هارتمن، شالوده مردسالاری در کنترل مردان بر نیروی کار زنان نهفته است و ابزار آن محدود کردن زنان از دسترسی به منابع مهم اقتصادی و بازداشتن آنان از هر گونه کنترل بر میل جنسی خود و به‌ویژه بر قابلیت باروری خود است. (تانگ، ۱۳۹۳: ۲۹۰).

والبي، شش ساختار را شناسایی می‌کند که پدرسالاری از طریق آنها عمل می‌کند: کار خانگی، کار مزدبگیری، خشونت مردان، روابط پدرسالارانه در مناسبات جنسی، دولت پدرسالار و دولت- نهادهای فرهنگی پدرسالاری (دین، آموزش و پرورش، رسانه). والبی، دو شکل متمایز پدرسالاری را مشخص می‌کند: پدرسالاری خصوصی سلطه‌ای است که خانوار و از سوی فرد پدرسالار بر زن اعمال می‌شود، پدرسالاری عمومی شکل جمعی‌تری دارد. زنان، درگیر فضاهای عمومی مثل سیاست و بازار کار می‌شوند اما از ثروت، قدرت و منزلت برکنار می‌مانند. والبی مدعی است اکنون شکل پدرسالاری از خصوصی به عمومی تبدیل شده است و زنان در همه بخش‌های قلمرو عمومی مورد تبعیض و سلطه قرار دارند (گیدنز و بردسال، ۱۳۸۶: ۱۷۱).

سیاست خانواده در ایران و ایدئولوژی مادری

۱۸ و ۱۹ اردیبهشت در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی، دومین همایش سیاست‌گذاری اجتماعی در ایران برگزار شد. مقاله من با عنوان «سیاست خانواده در ایران و ایدئولوژی مادری» در پنل سیاست خانواده و زنان (دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ساعت ۱۴ تا ۱۵.۳۰) ارائه شد. خلاصه بحث من:

تحلیل مضمون اسناد بالادستی حاکمیت نشان می‌دهد که مضامین اصلی سیاست خانواده در ایران با هدف‌گذاری افزایش جمعیت عبارت‌اند از: تاکید بر ازدواج و لزوم تشکیل خانواده، حفظ پایداری خانواده، نابرابری نقش‌های جنسیتی و تقسیم کار جنسی در خانواده، تاکید بر فرزندآوری و تربیت فرزندان به عنوان مهم‌ترین کارکرد خانواده. الگوی سیاست خانواده در ایران، الگوی سنتی خانواده «مرد نان‌آور/ زن مراقب» است. تاکید بر وظیفه مادری و فرزندآوری زنان در سیاست خانواده این گمان را به وجود می‌آورد که ایدئولوژي مادری (مامیسم) که در دهه شصت در آمریکا ترویج می‌شد در ایران نیز به طور ضمنی پذیرفته شده است.


پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا بر اساس نظریات روانشناسان کودک، «ایدئولوژی مادری» شکل گرفت که خواستار حضور زنان در خانه و نزدیکی فیزیکی آنها با کودکان بود. یکی از مهمترین نظریه‌پردازان آن، جان بالبی بود که بر اساس نظریه دلبستگی در کتاب خود با عنوان «مراقبت مادرانه و سلامت ذهن» ادعا کرد که جدایی طولانی‌مدت مادر از کودک، به مشکلات شناختی و عاطفی کودک در سال‌های آتی زندگی‌اش منجر می‌شود. دونالد وینیکوت روانشناس و پزشک اطفال انگلیسی نیز رشد عاطفی کودک را بر پایه عشقی که مادر به فرزندش ارائه می‌کند، تعریف می‌کرد. از دیدگاه اوکلی، مامیسم، افسانه‌ای است مبتنی بر اعتقاد به سه گزاره: «تمامی زنان به مادر شدن نیاز دارند، تمامی مادران به کودکان خود نیاز دارند، و تمامی کودکان به مادران خود نیاز دارند».(تانگ، ۱۳۹۳: ۳۰۴). مامیسم به دلیل سیاست دولت برای برگردندان زنان شاغل به خانه، وجه تبلیغی مهمی یافت.


مامیسم داده‌‌های علم روانشناسی را مبنای اعتبار خود قرار می‌داد و مصلحت کودک را هدف غایی خود می‌دانست و با همین استدلال سعی در اقناع زنان داشت. اما در سیاست خانواده در ایران، مردسالاری اصل است و حقی را برای مادر به رسمیت نمی‌شناسد و مصلحت و حقوق کودک در برابر ولایت پدر، امری درجه دو محسوب می‌شود و از این رو کودک آزاری مورد اعتنا نیست. از سوی دیگر هدف سیاست خانواده در ایران افزایش موالید است که مبتنی بر گفتمان علمی نیست. جنبه اقناعی آن کمتر است و اتفاقا به انحای مختلف و حتی اجبار (مانند ممنوعیت جراحی‌های عقیم‌سازی، غیرقانونی بودن سقط جنین و حذف یارانه وسایل پیشگیری از بارداری) حق کنترل باروری زوجین را نقص می‌کند.

پی نوشت: بخش تحلیل مضمون سیاست خانواده پیش‌تر در این مقاله آمده بود: بررسی مختصات سیاست خانواده در ایران بر اساس تحلیل مضمون اسناد بالادستی، فاطمه موسوی ویایه، مهران سهراب زاده، محسن نیازی. فصلنامه سیاستگذاری عمومی، بهار 1399

تلفات جانبی مردسالاری

تلفات جانبی به آسیب‌های ناخواسته‌ای گفته می‌شود که هنگام تهاجم به یک هدف به افراد و سازه‌هایی غیر از هدف موردنظر وارد می‌شود. اولین بار این اصطلاح در جنگ به کار رفت و به کشته و زخمی شدن غیرنظامیان و تخریب اموال خصوصی حین عملیات نظامی گفته شد. امروزه این اصطلاح کاربرد وسیع‌تری یافته و در مواردی از سیاست و اقتصاد نیز اصطلاح تلفات جانبی استفاده می‌شود. یکی از این موارد تعیین و اجرای یک سیاست اجتماعی است که همواره پیامدهای ناخواسته و اثرات جانبی نیز دارد. به عنوان مثال قتل‌های ناموسی تلفات جانبی سیاست خانواده در ایران است. هر سال چند صد زن به دلایل ناموسی از طرف مردان خویشاوند خود کشته می‌شوند. آخرین مورد مبینا سوری چهارده ساله اهل رومشکان لرستان است. او که طلبه جوانی از بستگانش ازدواج کرده بود متهم شده بود که با مرد جوانی رابطه دارد. عموها، برادر، عموی همسر و پدر همسرش او را مستحق مرگ دانستند و اکنون همسر (طلبه)ش به قتل او (خفه کردن با روسری) اعتراف کرده است و در بازداشت است. البته مانند بقیه موارد قتل‌های ناموسی با گذشت اولیای دم و طی مراحل اداری بدون هیچ مجازاتی آزاد خواهد شد. حاکمیت هیچ دلیلی نمی‌بیند تا با تغییر قوانین کیفری از قتل‌های ناموسی بکاهد.

بنا به دلایل ایدئولوژيک، سیاسی و حتی اقتصادی در گفتمان رسمی حاکمیت، مردسالاری مرتبا بازتولید می‌شود. در سیاست مردسالارانه زنان به خانه و حوزه خصوصی تعلق دارند. آنها باید ازدواج کنند و به خانه‌داری و بچه‌داری بپردازند. حضور زنان در فضای عمومی جامعه مطلوب نیست چون زن با ذات زنانه و اغواگر خود موجب برانگیختن شهوت مردان می‌شود و سلامت جامعه (مردان) در آن است که حتی الامکان نادیده و در خانه بماند. هر زن باید صاحب داشته باشد و مردی (پدر، شوهر) او را به عنوان ناموس خود کنترل کند. تخطی زنان از هنجارهای حجاب و عفاف به خطر افتادن سلامت جامعه است و مردان باید از سر غیرت این خطر را برطرف و ناموس خود را کنترل کنند و آنکه کنترل‌ناپذیر شده را از صحنه روزگار محو سازند تا دوباره نظم جنسیتی مردسالارانه برقرار شود. قتل‌های ناموسی تلفات جانبی است و قابل چشم‌پوشی.

کودک همسری نیز یکی دیگر از تلفات جانبی است. جمهوری اسلامی، در ادامه سیاست جنسیِ سنتیِ بازدارندگی، نوجوانی را سرکوب می‌کند. کودک‌همسری یکی از اَشکال این سرکوب است که به‌خصوص بر دختران اِعمال می‌شود. خانواده سنتی، تحت تأثیر سنت‌های محلیِ مردسالارانه، با سیاست دولت مردسالار همراه می‌شود و دختران نوجوان را کنترل می‌کند تا مبادا درگیر روابط جنسی شوند و بکارتشان را از دست بدهند. دختران نوجوان باید هرچه زودتر شوهر و صاحب پیدا کنند. نتیجه این توافق دولت و فرهنگ سنتی این است که هر ساله هزاران دختر سیزده تا پانزده ساله را شوهر می‌دهند و کودکی اشان را نابود می‌کنند. برای حاکمیت مهم نیست اگر هر سال، نوجوانی هزاران دختر با ازدواج اجباری نابود می‌شود و صدها زن به دلایل ناموسی به قتل می‌رسند. مهم آن است که زنان کنترل شوند و خانواده مردسالار پابرجا بماند. در نتیجه همه این تلفات جانبی، ناچیز و پذیرفتنی است.
 

نظم جنسیتی از نظر کانل

■ در همه جوامع و فرهنگ‌های بشری، جنسیت عامل مهم و حساسی است که بر اساس آن افراد فرصت‌ها، امکانات و نقش‌های اجتماعی متفاوتی در نهادهای اجتماعی، از خانواده تا دولت، به دست می‌آورند. در بررسی تاریخی جوامع و فرهنگ‌ها درمی‌یابیم در هیچ جامعه شناخته شده‌ای قدرت زنان بیشتر از مردان نبود، نقش‌های مردان عموما ارزشمندتر از نقش‌های زنان تلقی می‌شد و پاداش‌های بیشتری دریافت می‌کرد: تقریبا در همه فرهنگ‌ها، مسئولیت اصلی زنان مراقبت از کودکان و کارهای خانگی است، در حالی که مسئولیت مردان، تامین معاش خانواده است. زنان در قلمرو خانوادگی باقی می‌مانند و مردان فضای عمومی را در اختیار دارند.

■ چرا زنان نسبت به مردان قدرت و منزلت کمتری دارند؟ ریوین کانل، جامعه شناس استرالیایی در توضیح سلطه مردان بر زنان از نظم جنسیتی سخن می‌گوید. نظم جنسیتی الگوهای روابط قدرت بین مردانگی و زنانگی در سراسر جامعه است که بر اساس تعامل چند ساختار به وجود می‌آید: کار (تقسیم جنسی کار در خانه و بازار کار)، قدرت (اقتدار، خشونت، ایدئولوژی در نهادها و دولت) و تعلق روانی (مناسبات شخصی، خانوادگی/ جنسی). این سه ساختار تعامل دارند: زنان به دلیل نقش‌های خانوادگی و مناسبات شخصی بیشتر در برابر خشونت جسمی و جنسی مردان آسیب‌پذیر هستند، زنان به دلیل نقش مادری فرصت‌های شغلی یکسان با مردان ندارند و در بازار کار به بازار کار ثانویه و مشاغل پاره وقت رانده می‌شوند. آنها به دلیل قدرت و منزلت کمتر، در نهادهای قدرت و دولت نیز کمترین حضور را دارند. روابط جنسیتی به گونه‌ای که در این سه حوزه جامعه به اجرا درمی‌آید، در سطح جامعه و به صورت سلسله مراتبی خاص ساختار پیدا می‌کند و سلطه مردان بر زنان را بازتولید می‌کند.

■ کانل توضیح می‌دهد که اساس نظم جنسیتی فرودستی زنان است و همه نهادها و روابط اجتماعی بر این اساس سامان یافته است. اما همه مردان جایگاه یکسانی ندارند. در رأس سلسله مراتب جنسیت، مردانگی هژمونیک قرار دارد که با ناهمجنس‌گرایی، اقتدار و قدرت جسمانی مشخص می‌شود. در جایگاه بعدی سلسله مراتب قدرت، مردانگی همدست قرار دارد که مردان این رده خصوصیات برجسته مردانگی هژمونیک را ندارند ولی به اشکال مختلف (مانند توانمندی سیاسی، نابرابری فرصت، ارتقای شغلی و دستمزدها در بازار کار و کار خانگی بی‌مزد زنان) از نظام پدرسالاری سود می‌برند. در پایین‌ترین مرتبۀ مردان، مردانگی‌های فرودست قرار دارند که در میان آنها مردانگی همجنس‌گرا قطب مخالف مرد واقعی دانسته و تحقیر و طرد می‌شود. این نکته مهم است که مردان هم به یک اندازه از امتیازات مردسالاری بهره‌مند نمی‌شوند و برحسب طبقه، نژاد، گرایش جنسی و سلامت جسمی، تعدادی امتیاز بیش‌تری می‌گیرند، بعضی کمتر.

■ کانل همه انواع زنانگی‌ها را در موقعیت‌های فرودست مردانگی هژمونیک قرار می‌دهد. یکی از شکل‌های زنانگی یعنی زنانگی مؤکد، مکمل مردانگی هژمونیک است. زنانگی مؤکد، زن مطلوب مردسالاری است، زنی که آماده و مایل به ازدواج  و فرزندآوری است. تابع منافع و امیال مردان است، شخصیتی اجتماعی و خوش برخورد همراه با دلسوزی و همدلی دارد. او در روابط عاشقانه، شکننده، حساس و زودرنج است و در سالخوردگی رفتاری مادرانه دارد. در انتهای هرم قدرت، زنانگی‌های فرودستی وجود دارند که از نسخه زنانگی مؤکد و مطلوب سر می‌پیچند و در برابر عرف و قراردادهای رایج می‌ایستند، اما این زنانگی مقاومت‌پیشه نظیر فمینیست‌ها، زنان همجنس‌گرا (لزبین)، پیردخترها، روسپیان و کارگران یدی مجال و صدایی ندارند. آنها به حاشیه رانده می‌شوند و تجربه و روایت آنها فراموش می‌شود، زیرا فرهنگ و قدرت در حال بازتولید نظم جنسیتی است.

■ هر فردی از بدو تولد برچسب جنسیت مشخصی را دریافت می‌کند و همه چیز از احساس و رفتار والدین، بستگان و دیگران گرفته تا رنگ لباس و دکور اتاق متناسب با جنسیت کودک است. کودک همزمان با کشف بدن و به دست آوردن توانایی‌های حرکتی و شناختی رفتارهای متناسب با جنسیت خود را نیز می‌آموزد. هویت جنسیتی و اینکه چه رفتارهایی زنانه یا مردانه است مانند سایر ارزش‌های فرهنگی و اجتماعی با مشاهده و دریافت بازخورد از والدین و دیگران ملکه ذهن کودک می‌شود.

■ هر گاه کودک رفتاری نشان دهد که خلاف هنجارهای جنسیتی باشد مثلا پسری که لباس دخترانه بپوشد یا دختری که به بازی‌های خشن علاقه داشته باشد با سرزنش و حتی تنبیه مواجه می‌شود تا رفتار درست را انجام دهد. این تشویق و مجازات‌ها در بزرگسالی به شکل قانون و مجازات برای متخلفان اجرا می‌شوند، مردان زنانه پوش، جریمه می شوند و زنان حق ورود به ارتش و بسیاری از مشاغل خشن را پیدا نمی‌کنند. زنانی که از هنجارهای زنانگی مطلوب سرپیچی کنند با خشونت روبرو می‌شوند، قتل‌های ناموسی نمونه ای از مجازات زنان سرکش است.
 
■ کانل در توضیح اینکه چرا آحاد یک جامعۀ مردسالار گاه با هنجارهای غالب مردسالارانه، چه در گفتار و چه در عمل، همراه می‌شوند، می‌گوید: «نظام مردسالاری در ازای چنین همراهی‌ای، به افراد (اعم از زن و مرد) پاداش می‌پردازد. باید توجه داشت که این «سود سهام عاید از مردسالاری» جدای از «امتیاز یا برتری به سبب مرد بودن»  است که عموم مردان در جامعه‌ای مردسالار صرفاً به دلیل مذکر بودن از آن بهره‌مند می‌شوند، یعنی اینکه به ذخایر و منابع و امتیازاتی در جامعه دسترسی پیدا می‌کنند که اگر زن می‌بودند به طور خودکار از آن بی‌بهره می‌ماندند.»

■ اکثریت زنان، ناآگاهانه و یا به ‌ناچار، نقش‌های سرکوب‌کننده را می‌پذیرند. گاهی نیز زنان، آگاهانه تصمیم می‌گیرند خواسته‌ها و انتظارات سیستم را برآورده کنند تا در همان سیستم بتوانند امتیاز و منفعتی (اقتصادی، عاطفی، اجتماعی) به دست آورده و وضعیت زندگی خود را بهبود ببخشند. بدون شک، تجربه زیسته همه زنان یکسان نیست و زنان طبقه فرادست و متمول، برای نه گفتن به این انتظارات مردسالارانه اختیار عمل بیش‌تری دارند اما زنان طبقه محروم از قدرت چانه‌زنی کم‌تری برخوردارند و مقابله، عواقب شدیدتری برای آنان به دنبال دارد.

■ اگرچه فارغ از تفاوت‌ها می‌توان گفت برخی از انتظارات و نقش‌های تعیین شده برای تمامی زنان مشترک است، از جمله مادری، نجابت، زیبایی. زنانی هستند که بدن‌های خود را برای رسیدن به «زیبایی مطلوب» به تیغ‌های جراحی می‌سپارند. مردسالاری، زیبایی را برای زنان امری حیاتی تلقی می‌کند و در همدستی با سرمایه‌داری، تعریفی محدود و الگویی غیرواقعی از زیبایی را ارائه می‌دهد. از این رو، بسیاری از زنان برای کسب مقبولیت و محبوبیت بیش‌تر و کسب موقعیت‌های اجتماعی و حتی اقتصادی، به هر دری می‌زنند تا «زیباتر» شوند و از مزایای سرمایه جنسی بهره ببرند.

■ اما مهمترین مثال، تقدس مادری است، کوچک‌ترین تخطی از مادرانگی مطلوب می‌تواند موقعیت و اعتبار زن را در خانواده و جامعه به خطر بیندازد. بنابراین ممکن است مادر بخواهد به هر قیمتی این موقعیت را حفظ کند حتی اگر هنجارهای مردسالارانه و فرودستی زنان را بازتولید و دختر خود را مطابق با «زنانگی مطلوب» تربیت کند. زنان به دلیل نوع جامعه‌پذیری خود که آنها را مطیع و مناسب عرصه خصوصی تربیت می‌کند با هنجارهای اجتماعی همنواتر هستند؛ حتی وقتی این هنجارها آنها را در موقعیت فرودست قرار می‌دهد.

■ زنان ناچارند در طول زندگی خود بارها و بارها بسنجند کجا بهتر است با ساختار مردسالارانه و انتظارات جنسیتی کنار بیایند و کجا علایق خود را با پرداخت بهای تمسخر، نارضایتی و حتی طرد از سوی خانواده و دوستان پیگیری کنند.

بررسی مختصات سیاست خانواده در ایران بر اساس تحلیل مضمون اسناد بالادستی

چکیده مقاله: سیاست خانواده، بخشی از سیاست اجتماعی و اقدامات دولت با هدف تاثیر بر نهاد خانواده است. در این تحقیق، با هدف آشکار ساختن مختصات سیاست خانواده در ایران، اسناد بالادستی جمهوری اسلامی ایران با رویکرد توصیفی- تحلیلی و روش تحلیل مضمون بررسی شد. نتایج تحقیق نشان می‌دهد که مضامین اصلی سیاست خانواده در ایران عبارتند از: تاکید بر ازدواج و لزوم تشکیل خانواده، نابرابری نقش‌های جنسیتی و تقسیم کار جنسی در خانواده، تاکید بر کارکرد فرزندآوری و تربیت فرزندان به عنوان مهم‌ترین کارکرد خانواده، بازتولید شبکه خویشاوندی، حفظ پایداری خانواده با تاکید بر جنسیت‌زدایی از فضای عمومی و رعایت حجاب و عفاف زنان. سیاست خانواده در ایران علیرغم توجه به اشتغال زنان، الگوی سنتی مرد نان‌آور/ زن مراقب را بازتولید و تثبیت می‌کند. رویکرد سیاست اجتماعی در ایران خانوادگی‌گراست اما این سیاست اجتماعی یکدست نیست و مواردی از تناقض و آشفتگی پارادایمی دیده می‌شود.
نویسندگان: فاطمه موسوی ویایه، مهران سهراب زاده، محسن نیازی. فصلنامه سیاستگذاری عمومی.دوره ۶. ش۱. بهار ۱۳۹۹

انقلاب اجتماعی در ایران، معرفی کتاب

کتاب انقلاب اجتماعی، سیاست و دولت رفاه در ایران، نوشته کوان هریس، مروری است بر تاریخ سیاست های اجتماعی و رفاهی اتخاذشده توسط دولت های ایران از هنگام تأسیس حکومت پهلوی تا امروز و تبعات خواسته و ناخواسته آن بر تحولات اجتماعی و سیاسی کشور. کتاب با مروری بر تأسیس اولین نظام تأمین اجتماعی در ایران در دوران سلطنت پهلوی آغاز می شود و به بررسی چرایی و چگونگی اتخاذ سیاست های اجتماعی در دوران پهلوی اول و دوم می پردازد. سیاست هایی که اولویت آنها کارمندان و کارگزاران دولتی، سپس کارگران صنایع بزرگ و نهایتا شهر نشینان بود، یعنی گروه هایی که همگی در زمره آن نیروهای اجتماعی ای بودند که قرار بود ثبات سلطنت پهلوی را تأمین و تضمین کنند. همان گروه هایی که مطالبات اجتماعی و سیاسی جدیدشان که به واسطه تحرک اجتماعی حاصل از آن سیاستها ایجاد شده بود، پاسخی نگرفت و به انقلاب 1357 پیوستند و به نظام سلطنتی پایان دادند.

ایده نویسنده این است که هرچند هدف تمامی دولت ها در اتخاذ سیاست های اجتماعی و رفاهی، همواره ایجاد ثبات در روند رشد و توسعه کشور در چارچوب یک نظام سیاسی مشخص است، اما این بدان معنا نیست که افراد و اقشار اجتماعی ای که از فرصت به دست آمده توسط این سیاست ها برای تحرک صعودی اجتماعی خویش بهره جسته اند، همواره در همان جهتی ادامه راه دهند و به همان سمت و سویی بروند که دولت ها در آغاز کار برای شان مشخص کرده بودند.

هریس می نویسد: حذف یارانه ها یکی از تناقض های اتخاذ سیاست های اجتماعی در جمهوری اسلامی ایران را برملا کرد. اگر حکومت، سیاست رفاهی همگانی اتخاذ کند سبب گسترش و نیرومندی طبقات اجتماعی و بروز مطالبات جدید - سیاسی و اقتصادی - می شود و اگر از دامنه سیاست های اجتماعی و خدمات نهادهای رفاهی بکاهد موجب تعميق بحران مشروعیت حکومت و کاهش توسعه اقتصادی می شود. در دولت هایی که حلقه نخبگان سیاسی تنگ و رقابت سیاسی محدود است، به آسانی می توان سیاست های طردگرا اجرا کرد و چندان نیازی به حمایت مردمی نیست. اما در ایران پس از انقلاب این امر مصداق ندارد. مادامی که در جمهوری اسلامی ایران، پویایی نخبگان تداوم یابد و ائتلاف های سیاسی تجدید شود و در مقاطع انتخابات زمینه فعالیت های منسجم فراهم شود فشار برای فراگیری اجتماعی از طریق سیاست های اجتماعی کنونی و جدید ادامه خواهد یافت.

تمام این مشکلات ایران را، در سایر کشورهای با درآمد متوسط که رژیم رفاهی دوگانه دارند نیز می بینیم. حال با پرسشی دشوار رویارو میشویم: آیا جمهوری اسلامی ایران بر بسط و فراگیری این نظام رفاهی که هزینه هنگفت دارد و شاید تنها کشورهای ثروتمند نیمکره شمالی از پس آن بر می آیند خواهد افزود و آن را همگانی خواهد کرد یا به استراتژی صنف گرا و طردگرای گذشته با همه تبعاتش باز خواهد گشت؟ شالوده سیاست اجتماعی در ایران و اکثر کشورهای با درآمد متوسط در سده بیست را همین فشارها می سازد.

فرایندهای اجتماعی پس از انقلاب، برخی از تناقض های توسعه را ایجاد کرده که دیر یا زود ایران را به یکی از این دو مسیر خواهد راند: میثاق رفاه اجتماعی طردگرا و ساختار سیاسی تنگ و اقتدارگراتر یا میثاق رفاه اجتماعی همگانی و ساختار سیاسی فراخ و دموکراتیک تر. با نظر به فروپاشی نظم پیشین ژئوپولیتیک در کل خاورمیانه دشوار بتوان گفت که کدام گزینه محتمل تر است.

جامعه‌شناسی فمینیستی

جامعه‌شناسی فمینیستی دانشی است برای زنان، و نه فقط یا لزوماً درباره‌ی زنان؛ دانشی که با استیلای مردان که نابرابری زنان را در اجتماع نهادینه می‌سازد، به اعتراض و رویارویی برمی‌خیزد. وجه مشخصه‌ی فمینیسم این است که فرودست بودن زنان را قابل چون و چرا و مخالفت می‌داند. این مخالفت مستلزم بررسی انتقادیِ موقعیت کنونی و گذشته زنان، و چالش با ایدئولوژی‌های مردسالارانه‌ی حاکم است که فرودستی زنان را طبیعی و همگانی، و بنابراین اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌دهند؛ یعنی چالش با دانشی که جهان‌شمول معرفی می‌شود و اثبات این نکته که دانش موجود از چشم‌اندازی مردانه به جهان می‌نگرد. نگاه به جهان از چشم‌انداز زنان که تاکنون از ورود به عرصه‌ی تولید دانش محروم بوده‌اند ضروری است. این دیدگاه شناخت درست‌تری از جهان عرضه خواهد کرد چون در پی توضیح چیزی برمی‌آید که دانش مردسالار از تشخیص وجود آن عاجز است یعنی فرودستی زنان و بهره‌کشی مردان از ایشان.

منبع: کتاب جامعه‌شناسی زنان نوشته پاملا آبوت و کلر والاس، ترجمه منیژه نجم عراقی، نشر نی.

تاملی در سیاستگذاری جنسی و جنسیتی در ایران از صفوی تا جمهوری اسلامی
✍️یاسر عرب

✅چه بر سر خانواده آمده است؟ چگونه از خانواده گسترده به خانواده ی هسته ای رسیده ایم؟ چه فرایندی عشق رمانتیک را دال مرکزی خانواده ی امروز کرده است؟ آیا به سمت انواع همباشی های جدید حرکت می کنیم؟ تعریفِ، زن، مادر، عشق، مرد، ازدواج، خانواده، رابطه جنسی، فرزند و...  در چند صد سال اخیر چه دگردیسی هایی داشته؟ و نقش ریل گذاری های اقتصادی و اجتماعی رژیم های حاکم در تغییر و فهم هر کدام چیست؟

✅ دکتر فاطمه موسوی (جامعه شناس) در قسمت شانزدهم مجموعه ی خرد جنسی مهمان ما شده است تا گام به گام  در گپ و گفتی همدلانه از صفوی تا جمهوری اسلامی یک دور وضعیت پیش آمده برای زیست جنسی جامعه ی ما را بازخوانی کند. او در این ارائه نشان می دهد که تلاش پهلوی اول در تغییر وضعیت سلامت و بهداشت عمومی چه تاثیرات عمیقی بر روی جمعیت ایران گذاشته است! به دهه ی شصت سر می زند و از بمب کودک! و تبعات آن می گوید. باز ریشه ی این نگاه به جمعیت را در ایدئولوژِی گفتمانِ انقلاب اسلامی می کاود. زن را مورد بررسی قرار می دهد. کلیشه ی مادری را به چالش می کشد. کشف حجاب اجباری و گشتِ ارشاد را تبارشناسی می کند. از تاثیرات اقلیم و خشکسالی در زنانه شدن روستاهای ایران می گوید و از بازنمایی زن غربی در جامعه ی ایرانی گلایه می کند و به فرایند این همانی کردنِ بسیاری از مصادیق بازنمایی شده سبک زندگی جنسی غرب در جامعه ی ایرانی می تازد!

✅ او که، از مهد کودک تا سرای سالمندان چشم دوانده و از سنت تا مدرنیته در ابعاد مختلف موضوع زیست جنسی مطالعه و تامل داشته و در این ارائه دستاورد نظری خود را پرداخته است، برادران ارزشی را بارها در این برنامه مورد خطاب قرار داده و به تعقل فرا می خواند. او با فهم اینکه نقد به سیاستگذاری های «جمهوری اسلامی» در عرصه زیست جنسی چه تبعاتی برای او در جامعه ی بسته ی ما دارد، و چه هزینه هایی برای هر انسان آزاداندیش ایجاد می کند، از سر خیرخواهی برای خودش دردسر درست کرده تا پیامی به غایت صادقانه را به گوش مخاطبان و سیاستگذران این میدان برساند. من جان مایه ی سخن او را چنین فهم کردم: «رفتار امروز نظام حاکمِ دقیقا خلاف شعارهایش در تعالی خانواده، جایگاه زن و جنسیت زدایی از سطح اجتماع  و ... است. مدرنیته سرنوشت محتوم ماست و حاکمیت عاقل به جای جنگ بی حاصل  با ملزوماتِ فرهنگی ریل گذاری خودش در توسعه، و تبلیغ بی نتیجه ی خانواده ی گسترده، از حداقل داشته ی خود دفاع می کند تا پتانسیل و فرصتهای امروز را از دست ندهد!»
آیا صدای امثال ایشان شنیده و به آن پاسخی منطقی داده خواهد شد؟

 

فروریزش خانواده و جماعت در عصر مدرن

پیش از انقلاب صنعتی، زندگی روزانه بیشتر انسانها در سه چارچوب قدیمی می گذشت: خانواده هسته ای، خانواده گسترده و جماعت خودی محلی.
بیشتر مردم در کسب و کارهای خانوادگی مشغول بودند – در مزرعه خانوادگی یا کارگاه خانوادگی - یا در کسب و کار خانوادگی همسایگان کار می کردند. وقتی که بیمار می شد، خانواده پرستاری اش می کرد. وقتی که پیر می شد، خانواده پشتیبانش بود و فرزندانش بیمه بازنشستگی اش بودند. وقتی که می مرد، خانواده سرپرستی یتیمان را به دوش می گرفت. اگر کسی می خواست کلبه ای بسازد، خانواده یاری اش می داد. اگر کسی می خواست کسب و کاری راه اندازد، خانواده سرمایه لازم را برایش فراهم می کرد. اگر کسی می خواست زن بگیرد، خانواده برایش به خواستگاری می رفت. اگر با همسایه ای دعوایی پیش می آمد، خانواده پا پیش می نهاد. ولی اگر بیماری کسی آن قدر بدجور بود که از دست خانواده کاری برنمی آمد، یا کسب و کار تازه به سرمایه بیشتری نیاز داشت، یا دعوای همسایگی بالا می گرفت و به کتک کاری می کشید، جماعت محلی چاره ساز بود. کمک رسانی جماعت محلی شالوده اش بر سنت های محلی و اقتصاد همیاری بود، که سخت با قانون های عرضه و تقاضای بازار آزاد تفاوت داشت.

اینها همه در دو قرن گذشته سخت تغییر کرده اند. انقلاب صنعتی قدرت تازه و بزرگی به بازار بخشید، دولت را به افزارهای ارتباطی و ترابری تازه ای مجهز ساخت، و ارتشی از کارمندان و آموزگاران و پلیسها و مددکاران اجتماعی در اختیار حکومت نهاد. در آغاز بازار و دولت پی بردند که خانواده ها و جماعتهای سنتی که خوش نداشتند از بیرون در کارشان مداخله شود، سد راهشان اند. پدر مادران و پیران جماعت نمی خواستند که سیستم های آموزشی ملی گرا ذهن نسل جوان را پر کنند؛ نمی خواستند نسل جوان به ارتش وارد شوند یا به پرولتاریای بی ریشه شهری تبدیل شوند. با گذشت زمان، دولتها و بازارها قدرت روزافزون شان را در سست گرداندن پیوندهای سنتی خانواده و جماعت به کار بردند. دولت پلیس را فرستاد تا جلو کین خواهیهای خانوادگی را بگیرد و به جای آن رأی دادگاه را نشاند. بازار فروشندگان دوره گردش را فرستاد تا بساط سنتهای محلی دیرپا را برچینند و به جای آنها کارهای دمادم تغییریابندهای تجاری را نشاند.

ولی اینها بس نبودند. برای به راستی درهم شکستن قدرت خانواده و جماعت به ستون پنجمی نیاز داشتند. دولت و بازار به مردم پیشنهادی دادند که نمی شد قبولش نکرد. پیشنهاد این بود: «فرد بشو. با هر کی دلت میخواهد ازدواج کن، بی این که از پدر و مادر اجازه بگیری. هر شغلی که مناسب می بینی برگزین، حتا اگر پیران جماعت خوش شان نیاید. هر جور دوست داری زندگی کن، حتا اگر نتوانی هر هفته با خانواده سر یک سفره بنشینی. تو دیگر به خانواده ات و جماعتت وابسته نیستی. ما، یعنی دولت و بازار، به جاش ازت نگه داری می کنیم. خوراک و سرپناه و تحصیل و بهداشت و کار و آسایشت با ما. بازنشستگی و بیمه و امنیتت را تأمین می کنیم.» ادبیات رمانتیک بیشتر وقتها فرد را کسی نشان میدهد که با دولت و بازار در ستیز است. اما این بسیار دور از حقیقت است.

 دولت و بازار مادر و پدر فردند، و فرد تنها در سایه آن دو است که می تواند زنده بماند. بازار به ما کار و بیمه و بازنشستگی میدهد. اگر بخواهیم درس بخوانیم مدرسه های دولتی درس مان می دهند. اگر بخواهیم کسب و کاری راه بیندازیم، بانک به مان وام میدهد. اگر بخواهیم خانه بسازیم، شرکت خانه سازی ای برای مان می سازدش و بانک وام مسکن بهمان میدهد. اگر خشونتی پیش بیاید، پلیس ازمان حمایت می کند. اگر چند روزی بیمار شویم، بیمه درمانی ازمان دستگیری می کند. اگر چندین ماه از کار بازمانیم بیمه های اجتماعی پا پیش می گذارند. اگر به مراقبت شبانه روزی احتیاج داشته باشیم، می توانیم از بخش خدمات عمومی پرستاری بخواهیم - که معمولا بیگانه ای از آن سوی دنیاست که چنان پرستاری دلسوزانه ای از مان می کند که از بچه های خودمان انتظار نداریم. اگر پولش را داشته باشیم، می توانیم سالهایی طلایی را در خانه سالمندان سپری کنیم. مقامات مالیاتی ما را به چشم یک فرد می بینند، و انتظار ندارند مالیات همسایه یا زن یا شوهرمان را بپردازیم. دادگاه نیز به چشم فرد به ما می نگرد، و هرگز ما را به خاطر خلافی که پسرعمومان انجام داده مجازات نمی کند.

 علاوه بر مردان بالغ، زنان و کودکان نیز فرد شناخته میشوند. در بیشتر تاریخ، زنان را اغلب به چشم دارایی خانواده و جماعت می نگریستند. دولت های مدرن ولی زن را یک فرد می بینند که مستقل از خانواده و جماعتش، از حقوق اقتصادی و قانونی برخوردار است. زن می تواند حساب بانکی خودش را داشته باشد، تصمیم بگیرد با کی ازدواج کند و حتا طلاق بگیرد و تنها زندگی کند.

ادامه نوشته

فاطمه موسوی در مصاحبه با خبرگزاری برنا: لزوم به رسمیت شناختن حق زنان برای رفت و آمد در شهر

فاطمه موسوی عضو هیئت مدیره گروه مطالعات زنان انجمن جامعه شناسی ایران در این رابطه گفت: اصولا شهرها توسط مردان و برای مردان طراحی شده چرا که در جامعه سنتی جای زنان در خانه و اندرونی بوده است. در گذشته و جامعه کشاورزی سنتی، فضاها و مکان های عمومی شهر و روستا، در اختیار مردان بود و برای رفع نیازهای مردان و بنا بر سلیقه و پسند مردان طراحی شده بود. این سنت در دوران مدرنیته و شهرنشینی گسترده هم ادامه یافت: خیابان ها، پل ها، پیاده روها، گذرگاه ها، پارک ها، محل استراحت و مبلمان شهری برای پاسخگویی به نیاز مردان طراحی شده است و نیاز سایر گروه های اجتماعی از جمله زنان، سالمندان، کودکان و افراد کم توان مورد بی توجهی قرار گرفته است.

این دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی بیان کرد: اکنون زنان از اندرونی بیرون امده اند و برای اهدافشان چون کار، تحصیل، خرید، رفت و آمد در سطح شهر حضور می یابند اما محیط های شهری به آن ها احساس ناامنی می دهد. خیلی از خیابان های فرعی و کوچه ها به خصوص در طول شب مناسب نیست. فرض عمومی این است که زنان باید تردد خود در خیابان ها را مدیریت کنند؛ بدین معنا که در ساعات روشنایی روز، در خیابان ها و مکان های شلوغ و یا با وسایل نقلیه عمومی تردد کنند و بنا نیست در ساعات تاریکی از مکان های خلوت عبور کنند. امروزه از زنان انتظار می رود که این نکات را رعایت کنند و در غیر این صورت ممکن است با آزار جنسی از سوی مردان رو به رو شوند. چون برخی از مردان فرض می کنند کسانی که در ساعات نامناسب در جای خلوت حضور دارند، ماجراجو هستند و یا نادان که مستحق آن هستند که مورد آزار جنسی قرار بگیرند.

این پژوهشگر حوزه مطالعات جنسیت با اشاره پیشینه فرهنگی ایران گفت: تفکیک جنسیتی و خانه نشینی زنان و به تبع آن ناامنی روانی زنان حین حضور در مکان های عمومی و مردانه، حاصل سلطه فرهنگ مرد سالارانه است که مشخصه عصر کشاورزی است و حدود ده هزار سال قدمت دارد و کم و بیش در همه کشورهای جهان وجود داشته اما در جامعه مدرن سعی شده به تفکیک جنسیتی پایان داده شود و نیازهای سایر گروه های اجتماعی از جمله زنان مورد توجه قرار بگیرد و با بهبود مبلمان شهری و فضا سازی شهری از امکان ارتکاب جرم از جمله آزار جنسی و بقیه جرایم مانند سرقت کم شود.

موسوی افزود: زنان هم مانند سایر گروه ها حقی در شهر دارند که باید مورد توجه قرار بگیرد. یکی از اولین و مهم ترین موارد بحث سهولت تردد است. متاسفانه می بینیم که در خیلی از مناطق پیاده روها نامناسب هستند. حتی برای فرد سالم امکان زمین خوردن وجود دارد. پیاده روها پله،  شیب و خرابی دارند و گاهی به شدت باریک هستند چه برسد به اینکه زن با کالسکه بچه عبور کند. افراد کم توان هم مشکل دارند، فرد نشسته روی ویلچر به سختی می تواند حتی در خیابان های بزرگ تهران تردد کند. مشکل روشنایی هم هست که باعث حس ناامنی است.

این جامعه شناس در پاسخ به این سوال که در حال حاضر چه می توان کرد، گفت: افزایش امنیت و اسایش برای گروه های اجتماعی جز مردان، نیازمند عزم کامل مهندسان شهری است که باید نیازهای سایر گروه های اجتماعی را نیز در نظر بگیرند و حتی اولویت دهند. خیلی از مکان های ما باید صاف و مناسب باشند. روشن و رویت پذیر هم باشند و حتی با دوربین های امنیتی امکان رصد وجود داشته باشد تا زنان و کودکان و حتی سالمندان احساس خطر نکنند و نگران آزار یا سرقت نباشند. خیلی از شهرهای کوچک حتی در خیابان اصلی امکان امنیت روانی وجود ندارد و حتی پلیس از زن می پرسد این وقت شب، بیرون چه می کنی؟ چرا تنهایی؟ حق زنان برای رفت و آمد در شهر باید به رسمیت شناخته شود و پس از آن باید با رویت پذیری تامین شود.
این پژوهشگر با ذکر مثالی توضیح داد: به نصب تابلوهای تبلیغاتی روی پل های عابر نگاه کنید، برای شهرداری درآمد دارد اما باعث می شود پل های عابر رویت پذیر نباشد و متاسفانه شاهد بودیم که خیلی از این پل ها محل سکونت معتادان شده بود بدین معنا که اگر فردی در ساعات خلوت از خیابان تردد کند امنیت بیشتری دارد تا آن که از پل عابر تردد کند.

موسوی در رابطه با سایر عواملی که باید مورد توجه قرار بگیرد گفت: فرهنگسازی کاملی مورد نیاز است. در برخی مناطق مبلمان شهری رعایت شده و پله بالابر ویلچر و سطح شیبدار وجود دارد اما شهروندی با پارک خودرو خود امکان استفاده را سلب می کند. نیاز داریم تا به طور جدی به امر فرهنگ توجه شود و حق زنان بر شهر به رسمیت شناخته شود.
عضو هیئت مدیره گروه مطالعات زنان انجمن جامعه شناسی ایران افزود: باید اراده ای ایجاد شود تا مردان در طراحی فضای شهری و زندگی روزمره و رفتار اجتماعی، حضور و حق حضور زنان را به طور کامل و رسمی بپذیرند.

زنان و دوگانه اندرونی- بیرونی

خلاصه سخنرانی امروز من در نشست گروه مطالعات زنان انجمن جامعه شناسی ایران:

با مرور تاریخ عصر کشاورزی متوجه می­شویم در تمام جوامع کشاورزی سنتی و فرهنگ های مختلف، تفکیک جنسیتی وجود داشته و اساس روابط زن و مرد بوده است. ما نمی‌توانیم تفکیک جنسیتی را درک کنیم مگر اینکه آن را در نسبت با کل سامان روابط اجتماعی جوامع کشاورزی سنتی بفهمیم. در شیوۀ معیشت کشاورزی، خانواده اساس جامعه و یک واحد تولیدی است که مایحتاجش را خودش تولید می‌کند، منبع تامین معاش خانواده، زمین کشاورزی است و اختیار این دارایی و ابزار تولید در دست پدر خانواده است. او ریاست خانواده را هم به عهده دارد. همۀ اعضاء خانواده در خدمت این واحد تولیدی و کارگر بدون مزد هستند و در مقابل، خانواده نیازهای آنان را تأمین می‌کند.

زنان در تامین معاش خود کاملا به مردان وابسته بودند بخصوص که وظیفه پرورش بچه ها و نسل جدید کارگران را هم به عهده داشتند. دختربچه­ ها برای وظیفه مادری و خانه‌داری و رتق و فتق امور تربیت می­شدند. دختر بعد از رسیدن به سن مناسب، ازدواج می­کرد و جایگاه اجتماعی او وابسته به این بود که ازدواج خوبی داشته باشد. در بازار ازدواج، مهمترین ارزش­ دختر، باکرگی­ اش بود، که به عنوان یک کالای جنسی، دست نخورده باشد و با گزاره های اخلاقی درباره "عفت" و "اطاعت" پرورش یافته باشد و همسری مطیع و مادری شایسته باشد. تمهیدات تفکیک جنسیتی برای حفظ بکارت دختران و صحت نسب فرزندان شوهر بود. برای جلوگیری از روابط جنسی خارج ازدواج زنان، بهترین تمهید این بود که زنان در خانه و فضای خصوصی خانوادگی باقی بمانند.ساعات حضورشان در خارج از خانه محدود باشد، مکان های عمومی که اجازه و امکان حضور داشتند هم به بازار، امامزاده، حسینیه محدود بماند و مهم اینکه زنان در هنگام حضور در مکان­های عمومی باید پوشش کامل می­ داشتند مثلا در عصر قاجار زنان شهری، چادر و چاقچور و روبنده داشتند. آموزه­های اخلاقی و هنجارهای اجتماعی عدم مراوده دو جنس شدید بود تا آنجا که زنان و مردان شهری در طول عمر خود به ندرت جز چهره محارم شان، چهره فرد دیگری از جنس مخالف را می دیدند.

تفکیک جنسیتی؛ تفکیک بین قلمرو خانوادگی زنان و قلمرو اجتماعی مردان در ابتدا نوعی تقسیم کار جنسی بود اما با گذشت زمان، فرودستی زنان را بازتولید می­کرد زیرا کم­کم تبدیل به ایدئولوژی شد که بنا بر آن طبیعت زنانه مناسب فرزندآوری و خانه نشینی است و طبیعت مردانه به دنبال قدرت، کنترل و هدایت. زنان دیگر این امکان را نیافتند که بتوانند از قلمرو خانه خارج بشوند. البته عوامل تشدیدکننده دیگری هم بود مثل فرصت های شغلی محدود و ناامنی در فضای عمومی و سیطره انگاره­های دینی با هدف نگهبانی از اخلاق عمومی. هدف اصلی تفکیک جنسیتی کنترل بدن زنانه بوده، زیرا بدن زنانه منبع لذت و سوژۀ میل جنسی مردان بوده و امید می­رفته با کنترل این منبع لذت، فضای جامعه هم اخلاقی باقی بماند اما تاریخ نشان می­دهد که سیاست تفکیک جنسیتی عواقب ناخواسته ­ای هم داشته است. به زعم مورخان شاهد فرهنگ همجنس خواهی بین مردان در فضای عمومی در عصر صفوی و قاجار بودیم. در غیبت زنان، پسران نوجوان سوژه میل جنسی و عشق قرار می­ گرفتند. در کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی اثر سیروس شمیسا و تاریخ روابط سکسی در ایران نوشته ویلم فلور مفصل به این بحث پرداخته شده است.

در قرن نوزدهم و تحت تاثیر فرهنگ اروپایی که همجنس خواهی را قبیح و رسوایی می­ دانستند، نشانه­ ها و تظاهرات همجنس خواهی از فضاهای عمومی ایرانی ناپدید شد و به جای آن حضور زنان و اختلاط بین زن و مرد نشانه مدرنیته شناخته شد و حتی اصرار رضاشاه برای کشاندن زنان به فضاهای عمومی را از این منظر باید دید. رضاشاه در سال ۱۳۱۴ دست به کشف حجاب اجباری زد، رضاشاه به زور متوسل شد تا تغییرات فرهنگی به وجود آورد. اما اصلاحات رضاشاه بسیار کمتر از آنچه برآورد می­شود پیامدهای مثبت داشت و زنان کمی از آن بهره مند شدند. مدارس ابتدایی و دبیرستان دختران به شش شهر بزرگ تهران، تبریز، مشهد، اصفهان، شیراز و اهواز محدود ماندند. یک دلیلش کمبود تعداد معلمان بود. در سال ۱۳۱۹، ۴۵۰ دختر و ۶۴۵ پسر از دبیرستان فارغ التحصیل شدند. تنها ۸۰ هزار زن شاغل بودند که بیشترشان هم در صنایع بافندگی و قالی بافی کار می­کردند با ساعات کار طولانی و دستمزد ناچیز. عدم دسترسی زنان به امکانات آموزشی و بازار کار همچنان پابرجا بوده و ایران در مقایسه با سایر کشورهای مسلمان، پایین ترین نرخ دختران باسواد زیر ۱۴ سال را داشت. به همین دلیل در سال ۱۳۲۲ قانون تحصیل اجباری کودکان به تصویب رسید که نزدیک ۲۰ سال اجرایی نشد.

در چارچوب انقلاب سفید بود که دولت به فکر افتاد امکانات تحصیلی کودکان روستایی را در قالب سپاه دانش فراهم کند. باید به این نکته توجه کنیم که تا زمان انقلاب سفید همچنان نظم جنسیتی مردسالارانه سنتی در ایران حاکمیت داشته است. بیش از نیمی از جمعیت در روستا زندگی می­کردند، اکثر دختران بیسواد می­ماندند و حدود سن بلوغ، ازدواج ترتیب یافته داشتند. بچه­های زیادی به دنیا می­آوردند که نیمی از آنها به دلیل عدم دسترسی به امکانات بهداشتی، در کودکی می مردند. در دهه پنجاه با آشکار شدن نتایج اصلاحات ارضی و شکستن شیوه معیشت سنتی، گسترش شهرنشینی، گسترش سواد، شاهد حضور زنان در موقعیت­های اجتماعی و شکسته شدن تفکیک جنسیتی هستیم. در سال ۱۳۴۵ تنها پنج هزار زن تحصیلات دانشگاهی داشتند که به هفتاد و چهارهزارنفر در سال ۵۶ رسیدند. ۶۴ درصد دختران شهری و سی درصد دختران روستایی آموزش ابتدایی را به پایان رسانده بودند. در ۱۳۵۳ زنان در مناصب سیاسی هم حضور دارند: ۳ زن در کابینه، ۴ زن در سنا و ۱۷ زن در مجلس. حضور زنان در بازار کار در عرض سی سال، حدودا بیست برابر شده و ۱۳ درصد زنان را شامل می شود که البته همچنان پایین تر از نرخ اشتغال زنان در کشورهای جهان سوم (۲۵ درصد) است. حضور زنان در بازار کار با مشکل هنجارهای مردسالاری روبرو بود، قوانین حمایتی کافی وجود نداشته و دستمزد زنان برای کار یکسان با مردان، نابرابر و کمتر بود، آزارجنسی در محیط کار بخصوص محیط کارخانه ها وجود داشته است.

عکس­های قشنگی از محیط های شهری و زنان بی حجاب دوره پهلوی می بینیم ولی باید به خاطر داشته باشیم به دلیل توسعه شدیدا نامتوازن، تعداد محدودی از زنان از امکانات آموزشی و رفاهی این دوره استفاده می کردند، تنها زنان ساکن شهرهای بزرگ و دارای پایگاه اقتصادی و اجتماعی طبقه متوسط و بالا شانس این را داشتند که تجربه زیسته آنها متفاوت از نظم اخلاقی مردسالاری باشد. با این حال اندک اندک تفکیک جنسیتی و سلطه آموزه های مردسالاری درباره اینکه زنها ذاتا نادان و احساساتی هستند و جای زن در خانه است، کمرنگ­تر شدند. تغییرات اجتماعی درباره جایگاه زنان با انقلاب ۵۷ باز هم تغییر کرد و سمت و سوی دیگری گرفت.

 

سیاستگذاری خانواده

وقتی درباره‌ی خانواده می شنویم و یا می خوانیم، ناخودآگاه تصویری از خانواده در ذهن ما شکل می گیرد که شامل زن و مردی جوان با دو فرزند ( یک دختر و یک پسر حدود ۵ و ۸ ساله) است که به یکدیگر لبخند می زنند. این تصویر بیش از هر چیز ساخته تبلیغات بازرگانی و سریال های داستانی در تلویزیون است. تصویر خانواده شاد و جوان، ما را متاثر می کند، زیرا بهترین تصویر از میان چندین تصویر خانواده است. ما تصویر ۵ سال قبل خانواده را نمی بینیم وقتی نوزاد شبها گریه می کند و مادر به خاطر بیخوابی های شبانه، خسته و کلافه است و باید در کنار آن از فرزند سه ساله اش نیز مراقبت کند. تصویر ده سال بعد آنها نیز جالب نیست، دو نوجوان با یکدیگر مشاجره می کنند و با رفتارهای عصبی و سرکشی، والدین خود را به ستوه می آورند.

در آلبوم شکل های مختلف خانواده تصاویر دیگری هم هست: بچه ها بزرگ شده، ازدواج کرده و خانه را ترک کرده اند و حالا زن و شوهر سالمند، تنها زندگی می کنند؛ مرد جوانی در شهری غریب تنها زندگی می کند؛ زن از شوهر طلاق گرفته و با فرزندانش تنها زندگی می کند؛ زن و شوهر میانسالی فرزند ندارند؛ مردی میانسال تلاش می کند بین دو زن خود و فرزندانشان، عدالت برقرار باشد؛ پیرزنی عهده دار نوه های بی سرپرست خود است؛ دختر میانسالی با والدین خود زندگی می کند؛ زن و مرد جوانی در ازدواج دوم خود هستند و سعی می کنند بین فرزندان و فرزندخوانده های خود آشتی و دوستی برقرار کنند و ...
وقتی درباره خانواده صحبت می کنیم، نباید تنها به خانواده نرمال رسانه ها (والدین جوان و دو فرزند کوچک) بیاندیشیم بلکه باید تمام این تصاویر را در ذهن داشته باشیم، بدون درک تنوع شکل خانواده، گوناگونی فرهنگی خانواده و سیر زندگی خانوادگی نمی توان درباره خانواده، دقیق و علمی سخن گفت.

هر کدام از ما در خانواده زندگی می کنیم و گمان می کنیم به نحوی از انحاء درباره سرشت و ماهیت خانواده، «چیزهایی» می دانیم. بسیاری از کتابهای دینی نیز تصوری از خانواده و شکل مطلوب روابط خانوادگی را دربردارند که مبنای عقاید مقبول اجتماعی قرار می گیرند. اما علم چیزی فراتر از دانش مبتنی بر عقل سلیم و تجربه زیسته است و برای دوری از درک متعارف روزمره یا برداشت های قالبی درباره زندگی خانوادگی نیازمند مطالعات علمی هستیم. هر دو دانش روانشناسی و جامعه شناسی به خانواده می پردازند اما این دانش جامعه شناسی است که با توجه به ساختارهای اجتماعی می تواند عوامل و روند تغییرات آتی خانواده را مشخص کند و مبنای سیاستگذاری اجتماعی قرار گیرد.

 جایی که حتی علم روانشناسی صلاحیت کافی ندارد که مبنای سیاستگذاری اجتماعی قرار گیرد، صلاحیت برداشت محافظه کارانه دینی که با عقاید سنتی و مردسالارانه درآمیخته از آن نیز کمتر است. محققان اجتماعی بر این امر توافق دارند که نهاد خانواده در ایران دچار چالش شده است، محافظه کاری دینی و مکتب سنت گرایی در خانواده عوامل این تغییرات را چه می داند؟ فرافکنی تغییرات خانواده به هجوم فرهنگ غرب و نادیده گرفتن تغییرات اجتماعی ساختاری. راهکارش برای تحکیم خانواده: سخت کردن طلاق توافقی و محرمانه محسوب کردن آمار طلاق، اصرار بر تداوم نابرابری جنسیتی، تاکید بر چندزنی و ازدواج در سن پایین، فیلترینگ فضای مجازی و غیرقانونی کردن ماهواره و .... این راه به ترکستان است. کار سیاستگذاری حوزه خانواده را به متخصصان، جامعه‌شناسان بسپارید.

ستیز فرهنگی درباره زنان

یکی از رویکردهای عمده به مسائل اجتماعی، رویکردی بی سازمانی اجتماعی است که حدود یکصدسال پیش در شهر شیکاگو به وجود آمد. مفهوم بی‌سازمانی اجتماعی مترادف با از میان رفتن هنجارها و ارزش‌های اجتماعی معنی می‌شد، پدیده‌ای که تصور می‌رفت به عللی چون مهاجرت، شهرنشینی، صنعتی‌شدن و به طور کلی دگرگونی‌های اجتماعی به وجود آمده باشد. کسانی که از چارچوب مفهومی این رویکرد استفاده می کنند، جامعه را نظامی اجتماعی و بهم پیوسته می بینند که اجزای آن در تعادلی پویا هستند. هرگاه رویدادها، جزیی از این نظام را تغییر دهند، سایر اجزا باید با آن سازگار شوند. «بی سازمانی اجتماعی» به فقدان این سازگاری یا سازگاری ضعیف بین اجزای یک نظام اشاره دارد.

رویکرد بی سازمانی اجتماعی پیش بینی کننده پیامدهای تغییر برای نظام و برای افراد داخل نظام است. بی سازمانی اجتماعی برای  افراد، تولید فشار روانی می کند که خود موجب بی سازمانی شخصیتی (به عنوان مثال بیماری روانی و الکلسیم) می شود. بی سازمانی اجتماعی برای نظام می تواند پیامدهای سه گانه ای داشته باشد: نخست، ممکن است تغییر در نظام روی دهد (یعنی برخی بازتاب ها یا همسازی ها ممکن است اجزای نظام را مجددا به حالت تعادل بازگرداند. دوم، نظام می تواند در وضعیتی پایدار به کار خود ادامه دهد (یعنی بی سازمانی وجود دارد، ولی کماکان به فعالیت های خود ادامه می دهد). سوم، نظام ممکن است مختل شود (یعنی بی سازمانی چنان مخرب است که نظام را متلاشی می کند).

یکی از حالت های بی سازمانی اجتماعی، وضعیت ستیز فرهنگی است، در چنین شرایطی، حداقل دو نظام ارزشی وجود دارد که چگونگی رفتار بهنجار را معین می کند. در چنین وضعیتی، کنش گران با عمل کردن به یک مجموعه از هنجارها، از دیگر مجموعه های هنجاری تخلف می کنند و با واکنش منفی بخشی از جامعه روبرو می شوند. تغییرات اجتماعی در سال های اخیر مانند شهرنشینی گسترده و شکل گیری خانواده هسته ای و تغییر موقعیت و نقش زنان، ارزش ها و هنجارهای اجتماعی سنتی و نیز نظام نظارت اجتماعی برآمده از آن را تضعیف و ناکارآمد کرده است. این عدم تعادل ها هم چنین تضادهای اجتماعی و فرهنگی موجود، از جمله تضادهای جنسیتی، را فعال کرده و به ستیز فرهنگی میان دو نظام ارزشی سنتی- دینی و ملی- مدرن رسیده است. در این فضای نامتعادل پرتضاد، ارزش هایی خلق و فعال می شوند که براساس آن ها برخی از موضوعات سابقا عادی (مانند طلاق) مسئله اجتماعی تعریف می شوند و گاه مسایل اجتماعی سنتی به صورت متفاوتی فهمیده می شوند. زنان و نقش های جنسیتی موضوع اصلی ستیز فرهنگی در ایران امروز است.

مسايل اجتماعی در ایران

مسائل اجتماعی ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان وﺿـﻌﻴﺖﻫـﺎﻳﻲ تعریف می شود ﻛـﻪ ﺑـﺎ ارزشﻫﺎ و ﻫﻨﺠﺎرﻫﺎي ﺗﻌﺪاد ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻬﻲ از اﻓﺮاد جامعه در تعارض هستند، احساسات عمومی را جریحه دار می کنند و بخشی از نخبگان در رسانه های عمومی ﺧﻮاﺳﺘﺎر اﺻـﻼح آﻧﻬـﺎ می شوند. به نظر نگارنده عمده ترین مسائل اجتماعی کشور عبارتند از:

حاشیه نشینی: در سی سال گذشته، جمعیت حاشیه نشین کشور، چند برابر شده اند و از ۱۰ میلیون نفر تا ۱۸ میلیون نفر از جمعیت ۵۵ میلیونی شهرنشینان در ایران برآورد می شوند .اکنون شهرهای تهران، کرج، مشهد، تبریز، همدان و زاهدان عمده ترین جمعیت حاشیه نشین را دارا هستند. حاشیه نشینی در شهرها با گسترش آسیب های اجتماعی و کجروی همراه است. اعتیاد، فروش مواد مخدر، روسپیگری، سرقت و ... در مناطق حاشیه شهر متمرکز شده اند.

فقر: بر اساس آخرین آمار (سال ۹۲) یک پنجم جمعیت کشور یعنی پانزده میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می کنند که از این میان دو میلیون نفر تحت پوشش بهزیستی و همین تعداد زیر پوشش کمیته امداد هستند. البته پوشش بهزیستی و کمیته امداد به معنای برآوردن تمام نیازهای این افراد نیست و معمولا کمک هزینه و مستمری اندکی دریافت می کنند. ﺑﺴﻴﺎري از ﺻﺎﺣﺐﻧﻈﺮان ﻣﻴﺎن ﻓﻘﺮ و بسیاری از کجروی های اجتماعی مانند جنایت، سرقت، فحشا و... ﻫﻤﺒﺴﺘﮕﻲ ﻣﻌﻨﺎداري ﻣﻲﺑﻴﻨﻨﺪ .

اعتیاد: در مورد تعداد معتادان آمار متغیر است و بین یک و نیم تا سه میلیون نفر برآورد می شوند که ده درصد آنان را زنان تشکیل می دهند. آمارهای پزشکی قانونی کشور در سال‌های اخیر نشان می‌دهد از سال ۱۳۸۳ تا سال ۱۳۹۲ (۱۰ سال) حدود ۳۹ هزار و ۴۰۶ نفر به علت سوء مصرف مواد مخدر جان خود را از دست داده‌اند که به معنی به طور میانگین مرگ روزانه ۱۰ نفر است. اعتیاد عامل نیمی از سرقت ها، و دلیل طلاق و فروپاشی خانواده است. موادمخدر، علت حضور ۷۵ درصد زندانیان در زندان‌های ایران و ۸۰ درصد از محکومان به اعدام  است.

افزایش خانواده های آسیب دیده: ﺧﺎﻧﻮاده ﻧﺎﻛﺎرآﻣﺪ ﺧﺎﻧﻮاده اي اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺗﺄﻣﻴﻦ ﺳﻄﺢ ﻣﻨﺎﺳﺒﻲ از ﺳـﻼﻣﺖ، رﻓـﺎه و ﺷـﺎدی ﺑﺮاي اﻋﻀﺎﻳﺶ ﻧﻴﺴﺖ. ناکارآمدی ﺧﺎﻧﻮاده ﻣـﻲﺗﻮاﻧـﺪ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻃﻼق و ﺟﺪاﻳﻲ ﺑﻪوﺟﻮد آﻳﺪ؛ اﻣﺎ آسیب دیدگی خانواده در واﻗﻊ ﻳﻚ ﻃﻴﻒ اﺳﺖ و ﻣﻮاردي ﻣﺜﻞ ﺑﺪﺳﺮﭘﺮﺳـﺘﻲ، ﻛﻤﺒﻮد ﻋﺎﻃﻔﻲ، ﺑﻲﺗﻮﺟﻬﻲ ﺑﻪ ﻓﺮزﻧﺪان را نیز شامل می شود. ﻓﻘﺮ، اﻋﺘﻴﺎد، زندانی شدن یکی از والدین، ﻋﺪم آموزش مهارتهای زندگی ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ از ﺟﻤﻠـﻪ ﻋﻠـﻞ آسیب دیدگی ﺧـﺎﻧﻮاده ﺑﺎﺷﺪ که با مشکلاتی چون خشونت خانگی، کودک آزاری، فرار دختران، کودکان خیابانی و .. . نیز همراه است.

 روابط جنسی نابسامان: در سال های اخیر شاهد تغییر الگوی خانواده از خانواده گسترده به خانواده هسته ای و تغییر مناسبات جنسیتی هستیم. سن ازدواج افزایش یافته و بر تعداد طلاق ها و زنان مجرد و سرپرست خانوار افزوده شده است. افزایش خیانت افراد متاهل و روسپیگری در طبقه متوسط نگران کننده ترین بخش این تغییرات است.

روندهای آتی مسائل اجتماعی: با ادامه روند مهاجرت به شهرها و حاشیه نشینی جمعیت باید انتظار داشت که مسائل اجتماعی همراه با حاشیه نشینی چون اعتیاد، سرقت، باندهای خلافکاری، روسپیگری و ... افزایش یابد. در صورت ادامه فقر و مشکلات اقتصادی بر تعداد کودکان خیابانی نیز افزوده خواهد شد. افزایش آمار طلاق نیز نشان دهنده خانواده های آسیب دیده یا در معرض آسیب بیشتری است. از سن قربانیان مسائل اجتماعی کاسته شده و درصد بیشتری از زنان درگیر آن می شوند. با گسترش فرهنگ مدرن (فردگرایی و لذتخواهی) معاشرت و داشتن روابط جنسی خارج از ازدواج معمول می شود، نه تنها جوانان مجرد به تجربه روابط جنسی در قالب دوستی، همخانگی و ... جذب می شوند، بلکه در بین زنان متاهل، از قبح خیانت کاسته می شود و درصد بیشتری از زنان متاهل، درگیر روابط عاطفی و جنسی با مردان دیگر می شوند. در کنار آن الگوی روسپیگری نیز تغییر کرده و در طبقه متوسط، زنان بیشتری با وجود تحصیلات و امکان اشتغال، تن فروشی را انتخاب می کنند. سر آخر، باندهای خلافکاری نیز تخصصی تر می شوند.

بررسی جامعه شناختی پرونده قتل ریحانه جباری- بخش سوم: دستگاه قضایی ناکارآمد

مجازات امری اجتماعی است، برساخت اجتماعی است. همانطور که دورکیم در کتاب تقسیم کار اجتماعی شرح می دهد بر اساس نوع مجازات دو قاعده کلی حقوقی داریم، مجازات تنبیهی که متضمن تنبيه و آسيب رساندن به مجرم است، در جامعه سنتی جرم عملی است که حالت های نیرومند و روشن وجدان جمعی را جریحه دار می کند و آنچه جامعه از آن انتقام می گیرد، و گناهکار را وادار می کند تا عقوبتش را پس بدهد، لطمه ای است که به اخلاق وارد شده است. اما نوع دیگر مجازات ها، الزاماً دربردارندۀ محرومیتی برای متخلف نیست، بلکه عبارت است از ترمیم دوبارۀ امور، برگرداندن مجدد روابط برهم خورده و برگرداندن به حالت عادی، پس قواعد حقوقی را باید به دو نوع بزرگ برگرداند که یا با مجازات های تنبیهیِ سازمان یافته همراه اند، یا با مجازات های فقط ترمیمی. نوع نخست دربردارندۀ تمامی قلمرو حقوق جزایی است؛ دومی دربرگیرندۀ حقوق مدنی، حقوق تجاری، حقوق اداری و اساسی، منهای برخی از قواعد جزایی موجود در آنها.

نظام قضایی در ایران چگونه پرونده های قتل را مدیریت می کند؟ اینجاست که می‌بینیم متاسفانه در جامعه ما برخلاف انتظار، نظام قضایی ما از نوع ترمیمی نیست و در حیطه مجازات قتل دایره عمل محدودی دارد. شواهد را می بیند و بر اساس تعریف موسعی از قتل، حکم می دهد متهم، قاتل است یا نه. بعد از صدور حکم، نقشی ندارد، واسط و مانع بین طرفین دعوی نیست. بنا بر سنت اجتماعی، قاتل باید یا قصاص شود، یا بخشیده. نظام حقوقی فعلی مانند نظام حقوقی تعزیری جامعه سنتی، همه چیز را به روابط شخصی و عاطفی وامی گذارد که اولیای دم تصمیم بگیرند. اما مگر آنها می توانند به دور از احساس تصمیم بگیرند؟

خانواده قاتل و خانواده مقتول با هم برخورد می کنند. خانواده قاتل، بعد از اثبات جرم و صدورحکم در شرایطی قرار می گیرد که دست پایین را دارد، باید با ذلت و بیچارگی سعی کند که هر جور شده رضایت خانواده مقتول رو به دست بیاورد. با پرداخت دیه که شاید سنگین‌تر از آنی است که باید باشد، شرایط اولیای دم، هر چه هست را بپذیرد، برای این که بتواند حکم اعدام را متوقف کند. خانواده قاتل، به نوعی مزاحم خانواده مقتول می شوند، مرتب التماس می کنند، خودشان را ذلیل می کنند تا بتوانند رضایت بگیرند: یک نمایش عاطفی سهمگین. اینجا خلائی به وجود می آید که کمپین های مختلف سعی در پر کردنش دارند، خیریه ها و افراد سلبریتی از فعالان مدنی گرفته تا هنرپیشه ها راه می افتند تا در از خانواده مقتول رضایت بگیرند. آنها تفسیر ناقص و معوجی از پرونده دارند و فشار اجتماعی سهمگینی برای خانواده مقتول تدارک می بینند که واقعا انسانی و منصفانه نیست. خانواده ایی که باید هم با مرگ و سوگ کنار بیاید هم با طلبکاری دیگران درباره کار درست: بخشش.

اما چرا مجازات اعدام فقط دو گزینه صفر و یک (بخشش یا قصاص) دارد؟ چرا حد وسطی مثل زندان طولانی مدت وجود ندارد؟ خیلی از خانواده‌ها قصاص می‌کنند چون تحمل ندارند که درست فردای بخشش، قاتل فرزندشان در خیابان آزاد و رها، راه برود. فعالان مدنی تقصیری هم ندارند، در چارچوب فعلی جز کسب رضایت خانواده مقتول، استراتژی دیگری نیست، برای اینکه منطق این کنش اجتماعی تغییر کند، باید رویکرد قضایی به پرونده های قتل تغییر کند.

در دستگاه قضایی غربی، که بیطرف و به شدت مورد اعتماد طرفین دعوی است، می گویند اگر ادله نشان داد، متهم قاتل است او را از جامعه دور می‌کنیم ولی با گرفتن جانش از او انتقام نمی‌گیریم. چرا؟ چون ممکن است در تشخیص میزان جرم او یا حتی گناهکار بودنش اشتباه کنیم. اگر شما کسی را اعدام کنید، دوباره نمی‌توانید زنده‌اش کنید. ولی اگر کسی بیست سال در زندان مانده باشد و مشخص شود که بی‌گناه بوده، می‌توان او را از زندان آزاد کرد و اعاده حیثیت شود و تاوان بگیرد. همانطور که با رواج آزمایش دی ان ای، بیش از ۸۵۰  قاتل محکوم شده در آمریکا آزاد شدند چون آزمایش دی ان ای بیگناهی اشان را ثابت کرد، ما در ایران چند نفر مشابه داشتیم؟

می‌توانیم بحث را گسترده‌تر بکنیم و بپرسیم مفهوم جرم قتل در جامعه ایران چیست؟ چرا تعریف و مصداق قتل در ایران این قدر وسیع است؟ چرا حتی رفتارهای هیجانی منجر به قتل هم قتل درجه یک و مستوجب قصاص دانسته می‌شود؟ اگر قتل های هیجانی و بدون نقشه قبلی، قتل درجه یک و مستوجب قصاص دانسته نمی شد، الان ریحانه جباری زنده بود و پس از سالها، از زندان آزاد می شد. همینطور بسیاری از کسانی که در ضرب و جرح خیابانی مرتکب قتل شدند از جمله نوجوانان زیر ۱۸ سال در صف اعدام.

سوال عمیق تر این است که اساسا واقعه قتل در اذهان عمومی به چه معناست؟ ما خیلی راحت در مورد کشتن آدمها حرف می‌زنیم. از همان اول در شوخی ها به بچه ها می گوییم، فلانی اذیتت کرد؟ می کشمش. خیلی راحت، قتل و اعدام را در عرصه عمومی نمایش می دهیم. مجازات بسیاری از جرایم، مرگ است: قاچاقچی مواد مخدر اعدام شود، متجاوز اعدام شود. اما در عین حال، در نظام ارزش های اجتماعی قتل سهمگین‌ترین جرم نیست. جرمی مثل ارتداد یا توهین به مقدسات از قتل شنیع‌تر محسوب می شود و خیلی راحت کسی رو که مرتد است مستوجب مرگ می دانیم و کسی که او را به قتل برساند، نه تنها کار ناشایستی انجام نداده، بلکه مستوجب پاداش دنیوی یا اخروی وعده بهشت دانسته می شود. در این نظام ارزشی است که هر کس به خود حق می دهد قضاوت کند که فلانی هم مفسد فی الارض است و لیاقت زندگی ندارد. جامعه ایران جامعه خشنی است، اگر می خواهیم از خشونت در عرصه عمومی کم شود باید با کم کردن خشونت دستگاه قضایی و نظام حقوقی شروع کنیم. باید تعریف و گستره قتل را محدود کنیم.

 

بخشی از سخنرانی من در نشست خشونت و ارتکاب جرم، بررسی پرونده ریحانه جباری. دانشگاه الزهرا. امروز

 

مدیریت بدن

در چند سال اخیر موضوع مديريت بدن در تحقیقات اجتماعی موردتوجه قرار گرفته است. مدیریت بدن به معناي نظارت و تغيير مستمر ويژگي‌هاي ظاهري و مرئي بدن است. اين مفهوم به کمک معرف‌هاي کنترل وزن، جراحي پزشکي و زیبایی، ميزان اهميت دادن به مراقبت‌هاي آرايشي و بهداشتي سنجيده می شود. تحقیقات مختلف همبستگی مثبت سبک زندگی مدرن و سرمایه فرهنگی با مدیریت بدن و همبستگی منفی سبک زندگی سنتی و دینداری با این متغیر را نشان داده اند.

همین جا برایم این سوال پیش آمد که اگر مدیریت بدن یک مفهوم مدرن است، پس چرا در تعریف عملیاتی آن از مقوله اهمیت دادن به بهداشت استفاده شده که یک مفهوم سنتی هم هست؟ از سوی دیگر اگر سبک زندگی مدرن به معنای فردگرایی بیشتر است چرا زنان بیشتر تسلیم موج زیبایی جنسیتی می شوند و خود را اسیر رژیم لاغری و آرایش می کنند؟ چرا داشتن سرمایه فرهنگی بیشتر یعنی تحصیلات بالاتر، مطالعه کتاب و ... به معنای اعتماد به نفس بالاتر نیست تا فرد را از جراحی زیبایی بی نیاز کند؟

 حاصل تاملات پراکنده ام را اینجا می نویسم تا وقت دیگری مفصل شود: در جامعه سنتی ایران، بهداشت مقوله مهمی بوده، حمام و شستشوی منظم بدن و زدودن موهای زائد، سنتی چند هزارساله بوده و حنا بستن و رنگ کردن بدن حتی به مردان نیز توصیه می شده است. با این حال ما در جامعه سنتی از مدیریت بدن سخن نمی گوییم زیرا عنصر اصلی مدیریت بدن، بحث کنترل است. در سبک زندگی سنتی، خدا مالک بدن ماست؛ باید این از این امانت درست استفاده کنیم و حق دخل و تصرف در آن را نداریم.

اما در سبک زندگی مدرن و فردگرایی مستتر در آن، ما بيش از پيش مسئول طراحي بدن‌هاي خويش مي‌شويم و هرچه محيط فعاليت‌هاي اجتماعي ما از جامعه‌ سنتي بيشتر فاصله گرفته باشد فشار اين مسئوليت را بيشتر احساس مي کنیم.  فشاری که می تواند زنان و حتی مردان را وادارد از معیارهای زیباشناختی جنسیتی تبعیت کنند تا خوش هیکل تر و زیباتر شوند، وگرنه ادمهای تنبل و شلخته ای به نظر می رسند که خودشان را رها کرده اند!!

بررسی تاثیر و پیامد سیاست افزایش جمعیت بر درصد سالخوردگی جمعیت

 چکیده: ایران در سه دهه اخیر با تغیرات جمعیتی شدید مواجه بوده است و همچون کشورهای توسعه یافته روندی در جهت کاهش رشد جمعیت را دنبال می کند. این مساله نگرانی هایی را در خصوص آینده کشور و پیامدهایی از قبیل تغیر ساختار خانواده و افزایش تعداد خانواده های تک فرزند، سالخوردگی جمعیت و کاهش سرمایه انسانی و به تبع آن کاهش رشد اقتصادی موجب شده است. بر همین اساس، سیاست گذارانی که کاهش جمعیت را تهدیدی برای ثبات و امنیت و فرهنگ کشور میدانند، خواستار چرخش سیاستها از سیاست "فرزند کمتر، زندگی بهتر" به تشویق فرزندآوری در خانواده ها شدند که با تصویب قانون در مجلس تبدیل به خط مشی رسمی کشور شد. اما آیا موافقان سیاستهای افزایش جمعیت تمامی ابعاد سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی را به طور جامع مورد بررسی قرار داده اند؟ اجرای چنین سیاستهایی چه پیامدهایی خواهد داشت؟

 نویسنده در این مقاله می کوشد تا به شیوه پژوهش اسنادی، با بررسی آمار و مقالات جمعیت شناختی منتشر شده در این زمینه، با استفاده از رویکرد نظری حد بهینه جمعیت، ضمن بررسی نقاط ضعف و قوت سیاست افزایش جمعیت، جنبه های اجتماعی کمتر دیده شده موضوع را روشن کند.

 استدلال حامیان سیاست افزایش جمعیت مبتنی بر سه محور اصلی است: ظرفیت سرزمینی، حفاظت از نهاد خانواده و کاهش تغییرات آن، و سالخوردگی جمعیت.این مقاله با بررسی هر سه محور نشان می دهد که دلایل فوق برای در پیش گرفتن سیاست افزایش جمعیت دلایل مناسبی نیستند و بر هر کدام نقدهای جدی وارد است.

تغییرات خانواده و گسترش خانواده هسته ای و مطلوبیت تک فرزندی در کلانشهرها حاصل مدرن شدن جامعه ایران و تغییر نقش زنان است. با افزایش تحصیلات زنان و توسعه فرهنگ مدرنیته (انتخاب عقلانی، مادیگرایی، لذتخواهی)، مدیریت موالید در خانواده های استان های کمتر توسعه یافته نیز تغییر خواهد کرد و وارد مرحله کاهش ارادی موالید می شوند. تغییر هرم جمعیت به سمت سالخوردگی نیز بخشی از تغییرات حاصل از مدرنیته است و افزایش درصد سالمندی جمعیت بین سال ۱۴۲۵ تا ۱۴۴۰ ه.ش موقتی و به دلیل سالمند شدن متولدین دهه شصت است که با مرگ طبیعی انان، درصد سالمندی جمعیت در سال ۱۴۴۵ کاهش می یابد.

دوره پنجره جمعیتی ایران تا سال  ۱۴۲۰ ادامه پیدا خواهد کرد و پس از آن، با افزایش سالمندان نسبت وابستگی افزایش خواهد یافت. تعدادی از محققان، سیاست افزایش موالید را برای جبران این تغییر، پیشنهاد می دهند اما افزایش سطح باروری در کوتاه مدت و میان مدت اثرات منفی بیشتری بر بار وابستگی وارد می سازد. با ثابت ماندن تعداد سالمندان و جمعیت فعال، افزایش تعداد جمعیت زیر 15 سال، شاخص نسبت وابستگی را در دوره زمانی کوتاه تری افزایش می دهد. در پایان، نگارنده نتیجه می گیرد که سیاست افزایش جمعیت نه تنها هیچ ضرورتی ندارد بلکه بر طبقه پایین و مناطق محروم و کمتر توسعه یافته کشور، پیامدهای منفی کوتاه مدتی چون افزایش فقر، افزایش مطالبات قومی، افزایش مهاجرت به شهرهای بزرگ و حاشیه نشینی دارد که باید مورد توجه قرار گیرد.

کلمات کلیدی: کاهش جمعیت، سیاست افزایش جمعیت، خانواده تک فرزندی، سالخوردگی، هرم سنی

دورکیم و آموزش و پرورش

از آنجا که آموزش و پرورش قادر است منش فرد را تحت تاثیر قرار دهد، آیا کافی نخواهد بود که این منش را پرورش دهیم؟ اما بدینسان به آموزش و پرورش قدرتی نسبت داده می شود که فاقد آن است. آموزش و پرورش تنها تصویر و انعکاسی از جامعه است. آموزش و پرورش از جامعه تقلید کرده و آن را به طور مختصر بازآفرینی می کند، ولی آن را خلق نمی کند. آموزش و پرورش زمانی سالم می شود که خود مردم در وضعیت سلامت به سر برند.آموزش و پرورش همراه با مردم به فساد کشیده می شود؛ بدون آنکه خود قادر به تغییر خود باشد. اگر محیط اخلاقی فاسد شود چون معلم ها خود در آن محیط زندگی می کنند، نمی توانند از تاثیر نفوذ آن برکنار بمانند. پس چگونه ممکن است آنها آموزشی متفاوت از آنچه خود دریافت کرده اند، به دانش آموزان خود منتقل کنند؟

(منبع: کتاب خودکشی نوشته امیل دورکیم ترجمه نادر سالارزاده امیریِ، تهران: دانشگاه علامه طباطبایی، ۱۳۹۳. ص ۴۵۸)

پایان انقلاب 57

کرین برینتون در کتاب «کالبدشکافی چهار انقلاب» پس از بررسی و مقایسه تحولات مهم انقلاب‌های فرانسه، روسیه، امریکا و انگلستان، این نظریه تحولات بعد از انقلاب را تبیین می نماید که براساس آن، انقلاب‌ها در سیر تحولات خود سه مرحله را پشت سر خواهند گذاشت: در مرحله اول پس از سرنگونی رژیم حاکم، نیروهای میانه رو بر مسند قدرت تکیه زده و حاکمیت را در دست می‌گیرند. در مرحله دوم پس از گذشت مدت کوتاهی از حکومت میانه‌روها، این نیروها به دلیل برآورده نکردن توقعات انقلابی مردم، از مسند قدرت کنار زده شده و جای خود را به نیروهای رادیکال و تندرو می دهند. آنچه که به عنوان حکومت انقلابی شناخته می‌شود (ایجاد نهاد‌های انقلابی، صدور انقلاب، ساده زیستی مسئولان، دولتی شدن اقتصاد، تغییر نام اماکن و ...) در این مرحله رخ می‌دهد. مرحله سوم که مرحله ترمیدور یا دوران نقاهت پس از انقلاب نامیده می شود دوران بازگشت به ارزش‌های رژیم پیشین و حذف رادیکال ها از عرصه قدرت است. خصوصیات ترمیدور می‌تواند، عبارت باشد از: کاهش سخت‌گیری‌های دوره انقلاب ، رهایی حوزه خصوصی زندگی مردم و اقتصاد از قید نظارت حکومت، جایگزینی واقع‌گرایی به جای آرمان‌گریی انقلابی و غیرسیاسی شدن مردم. به تعبیر برینتون، ترمیدور عبارت است از: نقاهت پس از فرونشستن تب انقلاب. (خلاصه مفیدی از کتاب را در این آدرس بخوانید)

در رابطه با انقلاب اسلامی ایران نیز این بحث وجود دارد که آیا نظریه برینتون بر این انقلاب قابل تطبیق است یا خیر؟ بسیاری از نظریه پردازان انقلاب، استقرار دولت موقت در اوایل انقلاب و حضور بنی صدر در پست ریاست جمهوری را مصداق حکومت میانه روها و به قدرت رسیدن حزب جمهوری اسلامی و کنار زدن تمام رقبا و مخالفان در سال 62 را به قدرت رسیدن تندروها و دوران اصلاحات را مصداق مرحله سوم و دوران ترمیدور دانستند، به گونه‌ای که بسیاری از تحلیلگران ادامه روند اصلاحات را به استحاله کامل اهداف انقلاب و بازگشت ناپذیری این فرآیند تعبیر می‌کردند، اما با انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری این فرضیه خدشه دار شد.

حوادث پس از خرداد 88  آشکار کرد که ادامه دوران تندروی با وجود خواست اصلاحات در میان بخشی از مردم(طبقه متوسط) حاصل ساختار حاکمیت بخصوص شخص رهبر انقلاب است که همچنان خود را یک انقلابی می‌داند و با استفاده از قدرت نظامی (سپاه و بسیج)، نهادهای اقتصادی وابسته (بنیاد مستضعفان و بنیاد علوی) و ساختار بوروکراتیک مستقل از دولت (بیت رهبری، نهاد نمایندگی رهبری و ائمه جمعه) خواست خود، در ادامه روند انقلابی گری را اجرایی می‌کند. البته از نظر بعضی‌ها، این از برکات ولایت فقیه است. اما دانایان می‌دانند که سرانجام دوره ترمیدور فرا می‌رسد. چند سال دیرتر توفیری ندارد فقط صورتحساب رفتار انقلابی را، برای مردمانی که باید تاوانش را بپردازند، سنگین‌تر می‌کند. این روزها مردم سرزمینم باری کمرشکن دارند.

منازعات قومی در ایران

قومیت و منازعات قومی بعد از خرداد 76 از موضوعاتی بودند که در مورد آنها بسیار گفته و نوشته شد. با این حال تعداد محدودی از آثار منتشر شده نگاه تحلیلی و رویکرد نظری منسجم داشتند. کتاب «قومیت و قومیت‌گرایی در ایران؛ از واقعیت تا افسانه» یکی از بهترین آثاری است که در این زمینه منتشر شده است. حميد احمدي در این کتاب بعد از نقد نظريات غربي، با استفاده از بينش جامعه شناسي تاريخي چارچوب نظري خاص جامعه ايران ارائه مي کند. او عقيده دارد که روابط متقابل و پيچيده ميان سه عامل دولت مدرن، نخبگان قومی و قدرت‌های بين‌المللي در جوامع چندمذهبي و چندزبانی، منجر به سياسي شدن علايق كهن و ظهور حركت‌هاي خودمختاري‌گرايانه و جدايي‌طلبانه مي‌شود.

كتاب «تحولات قومي در ايران؛ علل و زمينه‌ها»، تأليف دكتر مجتبي مقصودي در سال 1380 انتشار يافت. نويسنده در آن سعي كرده است تمام رهيافت‌هاي مهم نظري را كه به كمك آن مي‌توان بحران‌ها و ستيزهاي قومي را در ابعاد سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، روان‌شناختي تحليل و تبيين نمود، ارائه نمايد. دیدگاه مقصودی جامع است، تا آنجا که عامل قرابت جغرافیایی قومی با همسایگان را نیز به خوبی بسط داده است و با اضافه کردن عامل توسعه نابرابر، چهارچوب نظری احمدی را تکمیل کرده است. تنها عامل دخالت خارجی را کمرنگ‌تر دانسته است. با این وجود کتاب مقصودی فاقد بینش، باریک‌بینی و نکته سنجی‌های احمدی است.

در نهایت هیچ‌کس نمی‌تواند در زمینه منازعات قومی در ایران تحقیقی را انجام دهد بدون آن‌که این دو کتاب رفرنس اصلی‌اش باشد.

چرا ارزشی ها از جامعه شناسي بدشان مي‌آيد؟

جامعه شناسي مطالعه زندگي اجتماعي انسان، گروه‌ها و جوامع انساني است. دامنه مطالعات جامعه شناسي بسيار وسيع است و از شيوه راه رفتن عابران در خيابان تا جهاني شدن وسايل ارتباط جمعي را شامل مي‌شود. مطالعه جامعه شناسي بينشي را به ما مي‌دهد که زندگي ما را بهتر خواهد کرد البته آدم‌هايي هم هستند که از جامعه شناسي خوششان نمي‌آيد و با گفتن اين‌که جامعه شناسي علمي غربي است که در مورد جوامع مسلمين صادق نيست و بايد شکل اسلامي‌اش را بسازيم، خيال خود را راحت مي‌کنند.

اما جامعه شناسي به ما چه مي‌آموزد؟

اولين درس جامعه شناسي اين است که به دنياي اجتماعي از ديدگاهي غير از ديدگاه خودمان بنگريم و تفاوت‌هاي فرهنگي را درک کنيم. هر کاري که ما انجام مي‌دهيم حتي پاسخ به نيازهاي زيستي چون نوشيدن، خوردن، خوابيدن و لباس پوشيدن، به وسيله فرهنگ ما مشخص شده‌اند. اين‌که چه موادي قابل خوردنند، غذا را چگونه بايد پخت، مزه غذاي خوب چطوري است، چطور و در چه ظرفي و با چه وسيله‌ايي غذا بخوريم، با که بخوريم، چه وقت بخوريم و ... مساله‌ايي است که از فرهنگي به فرهنگ ديگر متفاوت است و از آن بالاتر خوب و بد (ارزش ها)و درست و غلط (هنجارها) نيز متفاوتند. در برخورد فرهنگ‌ها بيشتر مساله تفاوت سليقه‌ها و رفتارهاي فرهنگي است تا مساله اخلاقي در مورد درست و غلط. تعريف جرم و فعل اخلاقي نيز از جامعه ای به جامعه دیگر متفاوت است.(خوردن گوشت گاو برای هندیان کفر و توهین به مقدسات است و نوشیدن الکل و خوردن گوشت خوک نزد یک مسلمان گناه کبیره) اينجاست که ارزشی ها عصباني مي‌شوند وقتي بينش جامعه شناسي به آنها مي‌گويد فطرت بشري به معنايي که آنها در جستجويش هستند وجود ندارد؛ مثلا مفهوم غيرت و ناموس پرستي تعريفي اجتماعي دارد نه ذاتي و طبيعي. همان‌گونه که در بين اسکيموها رسم مهمان‌نوازي جنسي هست و در مردم هند و تبت چند شوهري.

دومين و مهمترين درس جامعه شناسي خودروشنگري است. جامعه شناسي به ما نشان مي‌دهد که تا چه حد اعمال ما نتيجه موقعيت اجتماعي ماست، ما در خانواده متولد مي‌شويم و هنجارها و ارزش‌هاي جامعه خود را مي‌آموزيم، به مدرسه و دانشگاه مي‌رويم و وارد دنياي کار مي‌شويم. گمان مي‌کنيم به عنوان فردي بالغ مسئول تصميم‌هايي هستيم که آنها را مناسب مي‌دانيم اما حقيقت اين است که پيشينه اجتماعي ما تاثير زيادي بر تصميمات ما و  روال زندگي ما دارد. ارزشی ها دقيقا از تامل در اين مساله ناراحتند که اگر در يک کشور مسيحي به دنيا آمده بودند به احتمال قريب به يقين يک مسيحي بودند، اگر يک دختر سياهپوست آمريکايي در ايالت جورجيا بودند به احتمال زياد قبل از ازدواج باردار مي‌شدند، اگر يک مرد بنگلادشي بودند بعيد بود به دانشگاه بروند، قبل از بيست سالگي ازدواج مي‌کردند و پدر مي‌شدند و حداقل يکي از فرزندانشان قبل از رسيدن به سن مدرسه مي‌مرد. معناي اين مثال‌ها اين نيست که ما برده موقعيت اجتماعيمان هستيم، هر کسي خالق فرديت مختص خود است اما رهايي از متن و زمينه اجتماعي نيز غيرممکن است.

سومين درس جامعه‌شناسي درک پيچيدگي‌ روابط نهادها و ساختارهاي اجتماعي است. جامعه شناسي به ما نشان مي‌دهد که هر پديده نامطلوب اجتماعي محصول عملکرد متعارض نهادهاي اجتماعي است و برخوردهاي سطحي و غيرعالمانه نتايج بدتري به بار مي‌آورد. جامعه‌شناسي بهترين روش براي سنجش نتايج خواسته و ناخواسته سياست‌هاي اجتماعي  و يا بهبود مسائل اجتماعي است. به عنوان مثال مطالعه‌ايي که در دهه شصت در مدارس آمريکا صورت گرفت نشان داد که سياست جداسازي نژادي مدارس باعث افت تحصيلي دانش آموزان و ناعادلانه است، در نتيجه اين سياست کنار گذاشته شد که قدم بزرگي در کاهش اختلافات نژادي در اين کشور بود.

در جامعه شناسی هیچ پدیده اجتماعی تک علتی نیست بلکه مجموعه ایی از علتها (که بیشترشان خود پدیده ای اجتماعی اند) با قدرت تاثیر مختلف نقش دارند اما ارزشی ها تحليل ساده‌ايي از شرايط دارند و همه چيز برايشان در دو جبهه حق و باطل است، علاقه‌ايي به درک پيچيدگي‌ها ندارند، از نظر آنها استکبار جهاني يک هيات از آدم‌هاي پليد يهودي و فراماسون هستند که هر سال يک جاي مخفي جلسه مي‌گذارند و براي سال بعد جهان را مديريت مي‌کنند و هر چه شما بگوييد که عرصه بين‌المللي صحنه رقابت بين دولت- ملت‌ها براساس قواعد ديپلماتيک و منفعت طلبي است و هيچ قدرتي نمي‌تواند همه حرکت‌هاي اين بازي از جمله قحطي در فلان کشور يا جنگ داخلي بهمان کشور را درست و سر موقع پيش بيني کند و جهان را به ميل خود مديريت کند، به خرجشان نمي‌رود. 

ارزشی ها عاشق مدينه فاضله‌اند و حاضر نيستند بشنوند که مدرنيته يک روند کلي جهاني است که نمي‌شود متوقفش کرد، با سياستگذاري سنجيده شاید بتوان آن را کند يا تسريع يا بعضي جنبه‌هايش را تعديل کرد اما در اساس فرقي نمي‌کند و مدرنیته سرنوشت محتوم عصر ماست. به عنوان مثال بدحجابي زنان بخشي از فرآيند گسترده‌تر سکولاريسم و غربي شدن است و گيرم که دولت خاتمي اين روند را کند نکرد اما مسئولش هم نيست و نمي‌شود با بخشنامه‌هاي يک شبه درمانش کرد. همان‌طور که اين چند سال برنامه گشت ارشاد کاري نکرد.

اگر ارزشی ها جامعه شناسي سياسي خوانده بودند مي‌ديدند که چطور دارند طبق الگوي کلاسيک بعد از انقلاب حرکت مي‌کنند (نگاه کنيد به کالبد شکافي چهار انقلاب اثر برينتون) و ناخواسته روزی جذابیت ارزشهای انقلابی برای عامه مردم تمام می شود؛ انقلابي بودن مدام ممکن نيست چون خلاف ذات جامعه است که محتاج ثبات است، می فهمیدند که همه حکومت‌هاي ايدئولوژيک، ناخواسته توتاليتر و استبدادي‌اند و بی عدالتی و فساد اداری جزء لایتجزی چنین حکومت هایی است.

اي کاش ارزشی ها جامعه شناسي مي‌فهمیدند.

پي نوشت: اگر مايليد بيشتر با جامعه شناسي آشنا شويد بهترين منبع «جامعه شناسي» نوشته آنتوني گيدنز است (سه درس جامعه شناسی را از ابتدای همین کتاب نقل کردم هرچند مثال ها از من است)،  کتاب «ده پرسش از ديدگاه جامعه شناسي» جوئل شارون را نيز اکيدا توصيه مي‌کنم.

مهرنامه 8

این شماره مهرنامه پرونده ای دارد در مورد ادعای «مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی» که بهترین قسمتش مناظره دکتر اباذری است با کچوئیان. از دست ندهیدش.

فئودالیسم ایرانی

يکي از بحث‌هاي داغ کتابهاي تحليل تاريخ ايران در چهل پنجاه سال قبل، اين بود که آيا در ايران شيوه توليد آسيايي يا فئوداليسم به شکلي که مارکس تحليل کرده، وجود داشته است يا نه؟ فوران نيز در کتاب مقاومت شکننده نشان مي دهد که عمده ترين شيوه توليد در پانصد سال اخير در ايران همواره شيوه توليد «دهقاني سهم بري» بوده است و سرف و اشرافيت موروثي به شيوه حقوقي، وجود نداشته است.
دکتر کاتوزيان يکي از بحث‌هاي اصلي خود در آثارش را به همين نکته اختصاص داده که شيوه هاي توليد و روابط طبقاتي ملازم آن به شکلي که در اروپا تجربه شد، در ايران مصداقي نداشته است. کاتوزيان تاکيد مي کند دليل عدم شکل گيري فئوداليته به اين واقعيت باز مي گردد که ايران اقليمي خشک و بي آب بوده و اضافه محصول روستاهاي کوچک و پراکنده به حدي نبوده که بتواند پاسخگوي يک اشرافيت محلي باشد.
زماني که کتابهاي کاتوزيان را مطالعه مي کردم به ذهنم رسيد پس ناحيه شمال ايران چه؟ مطمئنا پرباري زمين بايد امکان به وجود آمدن خان‌هاي قدرتمند محلي را مي داده که به فئودال‌هاي اروپايي شبيه مي‌شدند. اما اطلاعات تاريخي من محدود بود و اين فکر را دنبال نکردم تا اين که به تازگي به مطلبي برخوردم در مورد سلسله بادوسپانان در مازندران:
نسب اين سلسله به يکي از نوادگان جاماسب به نام گيل بن گيلانشاه معروف به گاباره مي رسد که پيش از وفات يزدگرد آخرين پادشاه ساساني در 27 ه ق موسس خانداني شد که بر گيلان و طبرستان مسلط شد و در برابر حمله اعراب مقاومت کرد. لشکرکشي‌هاي مهاجمان به منطقه مازندران به واسطه راههاي صعب العبور، کوه‌هاي بلند و جنگل‌ها و نهرهاي فراوان و مقاومت سربازان در قلعه‌هاي پراکنده با شکست مواجه مي شدند از اين رو از سال چهلم هجري تا سال 970 ه. ق 37 نسل از خاندان بادوسپان بر منطقه نور و کجور حکمفرمايي کردند. شرح مجملي از تاريخ فرمانروايي هر کدام از اين حکمرانان در کتب تاريخ طبرستان ثبت و ضبط شده. در اين سال صفويه مازندران را متصرف شدند و پس از آن نيز با آن که خاندان بادوسپانان از منتفذين و ملاکين عمده ناحيه باقي ماندند ولي به تدریج از نظر قدرت سياسي تابع حکومت مرکزي ايران شدند. (نک تاريخ خانواده اسفندياري، نوشته اسدالله نوري اسفندياري، تهران، 1329ش)
آشنايي با تاريخ طبرستان گواهي است بر درستي تحليل کاتوزيان، زيرا نشان مي دهد که در منطقه حاصل خيز مازندران، خان هاي محلي قدرتمندي به وجود آمدند که ملاکان عمده بودند و با اتکا به ارتش کوچکي از مزدوران در قلعه هاي خود، از نظر سياسي خودمختار بودند و با همسايگانشان در حال اتحاد يا کشمکش؛ درست شبيه آنچه در اروپاي قرون وسطي وجود داشت البته اختلاف مهمي هم هست: اين نظم اجتماعي با نظام حقوقي کاست مانند، پشتيباني نمي شد، مساله ايي که به توجه به دليل کوچک بودن منطقه و کم بودن جمعيتش و تفاوت شيوه زندگي با همسايگانش قابل انتظار است.

ادای احترام

نشسته‌ام و دارم براي سومين بار در اين چند سال، «مقاومت شکننده» جان فوران را مي‌خوانم و مرتب به خودم مي‌گويم آخر مگر ممکن است کسي بتواند در مورد انقلاب، يا تحولات شيوه توليد، يا قشربندي اجتماعي در تاريخ پانصد سال اخير ايران چيزي بنويسد و به اين کتاب ارجاع ندهد؟
اصلا از همین اسم وبلاگ، تحسین من نسبت به این نویسنده و ادای احترام به کتابش آشکار است.

اراک صنعتی

شهر اراك نمونه خوبي براي ديدن تغييرات شهري است. همه چيزهايي را كه در كتاب‌هاي درسي درباره پيامدهاي صنعتي شدن شهرها آمده، مي‌شود اينجا ديد: تغيير سيماي شهري، افزايش جمعيت به دليل مهاجرپذيري، متروكه شدن روستاهاي نزديك و آلودگي محيط زيست.
بيست سال پيش، اراك شهر خوش آب و هوايي بود با باغ‌هاي ميوه و دشت‌هاي سبز كه حيواناتي چون گراز، آهو و روباه در آن مي‌چريدند و تالاب آن، ييلاق پرندگان مهاجر (فلامينگو و كاكايي) بود. اما حالا باغ‌هاي ميوه ناپديد شده‌اند و جاي آن‌ها، آپارتمان‌هاي چند طبقه نشسته‌اند. هر گوشه شهر مي‌شود خيابان‌هاي جديد و اتوبان‌هاي در دست احداث را ديد. روستاهاي نزديك از بي‌آبي خالي شده‌اند و علمك‌هاي گاز كنار خانه‌هاي خشتي متروك فقط با كلمه مضحك قابل توصيفند. كارخانه پتروشيمي مثل ديوي خود را روي دشت پهن كرده و غباري كه از دودكش‌هايش بيرون مي‌ريزد، به آدم حس نفس تنگي مي‌دهد. تالاب ميقان در حال خشك شدن است و جز دسته كوچكي از كاكايي‌ها، پرنده ديگري مزاحم كارخانه املاح صنعتي در همسايگي تالاب نشده.
شهر دارد به آزمايشگاهي تبديل مي‌شود كه مي‌توان نظريه‌هاي جامعه شناسي شهري را در آن سنجيد. من نمي‌دانم اساتید و دانشجويان جامعه شناسي دانشگاه آزاد اسلامي اراك چه مي‌كنند اما مي‌دانم كه مي‌شود الگوي سكونت مهاجران را پيدا كرد، يا نقش صاحب منصبان را در انتخاب الگوي توسعه خيابان‌ها دنبال كرد يا خيلي راحت در مورد روستاهاي در حال متروك شدن يك تحقيق توصيفي درآورد. حيف است اين فرصت‌ از دست برود.

رپ و انصار

شايد براي ظاهربينان سخت باشد فهمِ چيزي که اضافه مي‌کنم: معادلِ گروهِ غيرِاجتماعي و شورشي و ساختارشکنِ رپ در جامعه ما اتفاقا انصار هستند. کساني که نسبت به قوانين بي‌اعتنا هستند، قيافه‌اشان را عوض کرده‌اند، موقعيت کنوني را برنمي‌تابند و سعي مي‌کنند جلوش موضع بگيرند. همان‌جور که رپِ آمريکايي اعتراض مي‌کند به تمدنش که نتوانستيد با شعارِ دموکراسي، زنده‌گيِ آزاد براي ما بسازيد، انصارِ ايراني نيز معترض است به تمدنِ نوپايش که نتوانسته با شعارِ دين برايش زنده‌گيِ ديني بسازد. اين دو به جد معادل‌اند؛ در هنجارگريزيِ اجتماعي، در ظاهرِ متفاوت، در بي‌اعتنايي به قانون، در سلامتِ نفس و در احتمالِ طعمه سياسي شدن‌شان...(رضا اميرخاني، نشت نشا: جستاري پيرامون فرار مغزها، تهران: قدياني، 1383، ص 62)
توضيح: اين يادداشت، تحليل جامعه‌شناختي هوشمندانه‌اي است از آدمي که انتظارش را نداشتم.(رسم الخط هم از ايشان است)

تحقیقات اجتماعی

به بهانه‌اي نشستم تا كتاب «روش پيمايش در علوم اجتماعي» دواس را سر صبر بخوانم. همان بخش اول و در بحث انواع طرح‌هاي تحقيق، رسيدم به اين جملات:
«ابتدايي‌ترين طرح تحقيق كه در تحليل فرآيندهاي علي كاربرد چنداني ندارد، مطالعه موردي يك‌ضرب است. اين طرح متضمن گردآوري اطلاعات از يك گروه در يك مقطع زماني است. مثلا در مطالعه ميزان گرايش به مذهب با استفاده از اين طرح، از گروهي از دانشجويان سال آخر درباره گرايش مذهبي‌شان پرس و جو مي‌كنيم. شايد مشاهده كنيم كه علي‌الظاهر افراد زيادي مذهبي نيستند يا حتي بدان تمايل ندارند. شايد اين طرح براي توصيف مناسب باشد اما كاربردي در درك فرآيندهاي علي ندارد.
استفاده از اين طرح در تحليل علي، مستلزم اتكا بر حدسيات موجه، پيش‌پندارها و مفروضات درباره داده‌هايي است كه بايد در خانه‌هاي ديگر (مانند گروه كنترل، يا گذشته گروه آزمايش) جاي بگيرند. اين امر مستلزم آن است كه خانه‌هاي ديگر را براساس تخيل‌مان پر كنيم تا مشاهده نظام‌مند. از اين رو مثلا با مشاهده كم‌بودن ميزان تعلقات مذهبي دانشجويان سال آخر مي‌توان فرض كرد كه دانشجويان سال اول مذهبي‌ترند و بنابراين نتيجه گرفت كه تغييري رخ داده است. علاوه بر اين مي‌توان فرض كرد كه افراد دانشگاه نرفته مذهبي‌ترند و در نتيجه يك گروه كنترل خيالي مجسم كرد. پيداست كه تحليلي از اين دست رضايت بخش نيست، زيرا بر خلق داده‌ها متكي است نه بر گردآوري داده‌ها.» (دواس، ص 50)
در يك لحظه كشف و شهود، درك كردم دليل بي‌حاصلي انبوه تحقيقات اجتماعي كه در اين چند سال در دانشگاه‌هاي كشور انجام شده، دقيقا همين نكته است.